توکل در تصوف و عرفان

 

در تصوف و عرفان .

 توکل یکی از مقامات عرفانی ، به معنای اعتماد و امیدِ تمام به خدا

 و قطع اعتماد و امید از مخلوقات یا اسباب و وسایط است .

توکل ، به معنای متعارف ، کار خویش را به دیگری سپردن است ،

 با اعتماد به کفایت او، که حاصل آن اطمینان و آرامش است .

در آثار عرفانی نیز به همین کاربرد متعارف کلمه توجه شده است .

 غزالی در احیاء علوم الدین، پس از بیان ریشة لغوی واژه و مشتقات آن ،

 توکل را به معنای اعتماد قلب ، فقط به وکیل دانسته و

 وکالت در خصومت (وکالت حقوقی ) را مثال زده و شروط لازم را برای

 وکیل بر شمرده که از آن جمله هدایتگری ، قدرت و شفقت است .

وی تحقق وثوق و اطمینان شخص به وکیل را در گرو احراز این صفات می داند.

 بنا بر شرح التعرف ، توکیل    کار خود را به دیگری (خلق ) سپردن

 و توکل کار خویش را به حق سپردن است .

 به نظر می رسد درست تر آن است که توکیل در بافت و

 زمینة عرفی به کار می رود و متعلَّق توکل فقط خداست .

 به این معنا، توکل یعنی سپردن کار خویش به خدا،

 با همان اطمینان و جمعیت خاطری که انسان کار خود را

 به وکیل یا مباشر معتمد و با کفایت خویش می سپارد.

 عرفا و مشایخ نیز در جاهای متعدد توکل را اعتماد و امید به خدا معنا کرده اند؛

 اعتماد و امیدی که مبدأ آن حسن ظن به خدا

و منتهایش آرامش و اطمینان قلبی است

در متون عرفانی توکل در زمرة مقامات آمده است

ابونصر سرّاج  آن را پس از مقام صبر

 و ابوطالب مکّی  پس از زهد و هر دو پیش از مقام رضا آورده اند.

در صوفی نامه  تصوف به دو رکن اَعمال و احوال تقسیم شده

و توکل جز و اعمال منتهیان آمده است .

ابن عربی نیز توکل را، در کنار یقین و صبر و عزیمت و صدق ،

 از اعمال باطنی می شمارد.

غزالی توکل را مانند دیگر ابواب ایمان

متشکل از سه رکن علم و حال و عمل دانسته است .

علم ، اصل و به تعبیری پیش فرض توکل است ،

 عمل ثمره و نتیجة آن ،

و حال همان است که از مفهوم توکل مراد می شود

 و هر چه در بیان توکل گفته شود، تعبیرِ آن حال است.

  منظور از علمْ    توحید یا ایمان است ،

 یعنی باور و تصدیق قلبی

 به قدرت و روزی بخشی و عزت و حکمت وکیل مطلق (خداوند)

 و اینکه منع و عطای او به اقتضای عزت و حکمت اوست .

قوّت توکل به میزان علم و معرفت به وکیل است .

 به گفتة احمدبن حنبل علم است که صوفیان را به توکل می نشاند.

این علم باید به مرتبة یقین برسد،

 یعنی یقین به تحقق وعدة خداوند،

 و یقین هر کس بیشتر باشد توکل او درست تر است

به گفتة نقشبندی خالدی ، توکل چیزی نیست مگر

کامل شدن یقین به خداوند.

اما علم   شرط کافی نیست ، زیرا ممکن است نفس انسان ضعیف باشد

 و دچار وهم و اضطراب گردد و از توکل او کاسته شود،

 مانند غلبة وهم  و اضطراب بر انسان در خوابیدن کنار مرده ،

 به رغم یقین به اینکه مرده در حکم شی ء است و خطری ندارد.

  بنابراین ، برای کسب توکل ،

 شخص باید پس از تصدیق به فاعلیت تام و تمام خداوند

 و ورزیدنِ درونی این باور، و مطالعه و تأمل در احوال متوکلان ،

نفس خویش را قوّت ببخشد.

 پس توکل دو شرط لازم و کافی دارد:

 قوّت یقین و قوّت نفس که نتیجة آنها سکون و آرامش ضمیر است .

عمل نیز از ارکان توکل است .

 به گفتة غزالی، تأثیر توکل ،

در حرکت و تلاشِ انسان به سوی مقاصدش آشکار است .

 این سعی و تلاش یا برای جلب و حفظ منافعی است

 یا برای دفع و خلاصی از مضار

 و در هر حال مستلزم پرداختن به اسباب و وسایط است .

 وی شقوق مختلف این موضوع را به تفصیل بررسی کرده

 و نتیجه گرفته که اگر دو شرط علم و حال رعایت شود،

 در بیشتر موارد عملِ شخص متوکلانه خواهد بود .

در تحلیل ساخت معنایی توکل ،

 شبکه ای از مفاهیم مرتبط و خویشاوند به چشم می خورد.

در بسیاری از آثار عرفانی ، با استناد به آیات قرآن ،

 به رابطة نزدیک ایمان و توکل اشاره شده است :

 توکل از ارکان ایمان ، و حقیقت ایمان حفظ توکل است

 افزون بر این گفته اند که توکل ثمرة ایمان است

و آن را همچون ایمان ذومراتب دانسته اند.

 هر که ایمانش قویتر باشد، توکلش صحیحتر است

توکل از نظر ساخت معنایی ،

 نزدیکترین رابطه و خویشاوندی را با توحید * دارد.

 این رابطه احتمالاً اولین بار، بصراحت در گفتار جنید آمده

و هر دو به قلب مربوط شده اند.

 توحید و توکل یک چیزند اما از دو منظر و جهت .

 از نظر جنید، توکل عمل قلب است و توحید قول قلب . 

 غزالی ــ که مفصّلترین و احتمالاً مدونترین بحث را

در باب توکل عرضه کرده است ــ

 فصلی از ربع منجیات را در احیاء علوم الدین

به «توحید و توکل » اختصاص داده

و توکل را ذیل توحید و در ارتباط با آن توضیح داده است .

 از نظر او هر آنچه در قرآن در ذکر توحید آمده ،

تنبیه انسانهاست که از غیر خدا روی بگردانند

 و تنها به خداوند قهار توکل کنند .

 وی پس از بیان معانی و مراتب چهارگانة توحید،

 توکل را ناظر به سومین مرتبة توحید دانسته

 که در آن سالک حقیقتِ عبارت «لااله الااللّه » را

 به طریق کشف و به نور حق مشاهده می کند .

توحید موجب یکسو نگریستن به مسبب الاسباب است

 و ایمان به رحمت و حکمت خداوند، اعتماد به سبب سازی او را در پی دارد.

 در مجموع می توان توکل را تحقق توحید در نفس دانست .

توکل مانند توحید واجد دو جنبة سلب و ایجاب است .

 وجه ایجابی آن رو به خدا دارد و عبارت است از

 بسنده کردن به خدا و اعتماد به

 وعده و روزی بخشی و کارسازی او در هر وضع و حالی،

 ناامید نبودن از خدا حتی هنگامی که هیچ امیدی نیست

 و به گفتة ابن عربی  اعتماد بی اضطراب به خداوند

 به هنگام فقدان اسباب و علل دنیوی و تنها از خدا ] روزی [ گرفتن.

 اما وجه سلبی توکل مربوط می شود به هر چه غیر خداست ،

 اعم از اسباب و وسایط یا دیگر مخلوقات و حتی نفس شخص .

 این جنبة سلبی ، چنانکه در سخنان مشایخ آمده ، عبارت است از

 ترک تدبیر نفس و رها کردن و تبری جستن از حول و قوة خویش؛

  نا امیدی از خلق و عدم رؤیت خلایق؛ 

ترک طاعت خدایانِ بسیار و درخواست نکردن از غیر خدا ؛

 شکایت نکردن از هیچ چیز و هیچ کس ،

 زیرا منع و عطا همه از جانب حق است ، و خداوند را متهم نکردن ؛

قطع نظر و علاقه از وسایط و اسباب و عدم اعتماد بر کسب و اموال

 و به گفتة بایزید در اندیشة فردا نبودن.

شقیق بلخی ، که از نخستین صوفیانی است که در باب توکل سخن گفته ،

 توکل را بر چهار قسم دانسته است :

 توکل بر مال ، توکل بر نفس ، توکل بر مردم و توکل بر خدا.

 عمادالدین اسنوی  نیز فهرستی از

 انواع اعتماد و توکل به غیر خدا را آورده که از آن جمله است :

 اعتماد به قدرت و سلامت بدنی ، ثروت و تجارت ،

 کشت و زرع ، دوستان و آشنایان ،

بلاغت و فصاحت زبان ، علم و فقه و سخنوری .

 وی ضمن نقل روایتی از پیامبر اکرم ، حتی توسل به اعمال و طاعات ،

 به منزلة سببی برای جلب رحمت خداوند، را

 در ردیف توکل به غیر خدا می آورد.

مهمترین جزء در میان مؤلفه ها و متعلقات توکل ، قلب است .

 از نظر عرفا جایگاه توکل ، قلب است

 و توکل اعتماد و آرامشی است

 که بر قلب و ضمیر سالک عارض می شود.

ابراهیم خوّاص توکل را

 سکون یافتن قلب می داند به آنچه در غیب است

و نسفی  بصراحت می گوید توکل کارِ دل است و آرامِ دل .

 ژنده پیل  نیز برای توکل سه ویژگی بر شمرده

 که هر سه به احوال قلب مربوط اند،

 یعنی توجه قلب به خدا،

 قوّت قلب در هنگام شداید

 و بی توجهی قلب به دنیا.

در سخنان مشایخ و در نظام مفهومی تصوف ،

 توکل با تسلیم * و تفویض * و رضا * نیز خویشاوندی دارد.

 توکل تسلیم شدن به قضا و قدر الاهی است.

 برخی نیز حقیقت توکل را تفویض دانسته اند،

 یعنی تفویض امر به تدبیر وکیل علی الاطلاق.

 توکل مقتضی رضاست و ازینرو مقامِ رضا پس از توکل حاصل می شود.

 از سوی دیگر، آنچه در بیان مقام رضا گفته شده ،

 بسیار به معنای توکل نزدیک است .

در اندیشة عرفانی ، در باب اینکه در چه امری باید توکل کرد (موضوعِ توکل )،

 در مقایسه با کاربرد اولیة آن در قرآن ،

 پیشرفت یا دست کم بسط مفهومی دیده می شود.

در آیات قرآن و در روایات ، موضوع توکل ، بیشتر رزق و معیشت بوده است .

 در آثار عرفانی نیز این روایت از پیامبر اکرم به تکرار نقل شده

 که اگر به خداوند چنانکه حق توکل اوست توکل کنید،

 روزیِ شما را مانند روزی پرندگان می رساند

 که صبحگاه از آشیانه گرسنه بیرون می آیند

 و شامگاه سیر باز می گردند.

 سخنان عرفا نیز در باب توکل ، در بسیاری جاها مؤید همین مطلب است

. اما توکل در رزق دنیوی مختص عموم است

 و خواص و اهل معرفت

 از توکل در رزق که خداوند آن را کفایت کرده پرهیز،

 و در امر آخرت توکل می کنند

که خداوند کفایت آن را تضمین نکرده است

و اکثر متوکلان از آن غافل اند،

 اموری مانند مرگ ، تنهایی ، وحشت قبر، برخاستن مردگان ،

 ایستادن و انتظار در محضر داوری الاهی،

 صبر بر آزارِ قولی و فعلی دیگران

و یکسان بودن مدح و ذم خلق نزد شخص .

توکل دنیوی و اخروی را می توان با آنچه عزالدین کاشانی

 تحت عنوان توکل کفایت و توکل عنایت آورده است ، مقایسه کرد.

 ابوطالب مکّی سنخ شناسی دیگری را در باب توکل ذکر کرده است :

 توکل فرض و توکل فضل .

 توکل فرض ، به معنای تسلیم به قضا و قدر الاهی ، در گرو ایمان است

و توکل فضل همان مشاهدة وکیل است

 که تنها در مقام معرفت عین الیقین دست می دهد.

 وی برای تأیید رأی خویش شواهد قرآنی نیز می آورد،

 آیاتی را که در آنها عباراتی نظیر

 «وعَلَی اللّهِ فَتَوَکَّلوا اِن کُنْتُم مُؤمنین » (مائده : 23) آمده ،

 مصداق توکل فرض و آیاتی را که عباراتی نظیر

 «انَّاللّه یُحبُّالمُتَوَکّلین » (آل عمران : 159) در آنها آمده ،

 مصداق توکل فضل می داند.

توکل مراتبی دارد. مرتبة اول آن است که

 حالِ توکلِ انسان به خدا و اعتماد به کفالت و عنایت او،

 مانند اعتماد انسان به وکیلِ معتمد خویش باشد.

 در این مرتبه شخص از روی اختیار و تدبیر توکل می کند

 و نسبت به توکل خویش آگاهی نیز دارد.

 در مرتبة دوم ، که قویتر است ،

 حال انسان با خدا مانند حال کودک است با مادر

 که جز او کسی را نمی شناسد و به غیر او پناه نمی برد و اعتماد نمی کند.

 این توکل از روی فکر و تدبیر نیست ،

متوکل نسبت به توکل خود توجه و آگاهی ندارد،

 از توکل خود فانی است و تنها وکیل را می بیند.

 سومین و برترین مرتبة توکل آن است که

 انسان نسبت به خدا مانند مرده در دستهای غسال باشد

 و خود را مجرای قدرت و حرکت و علم و ارادة حق بداند و در انتظار باشد.

 در این مرتبه به دلیل اعتماد به علم و عنایت و کَرَم وکیل ،

 گذشته از اختیار، دعا و درخواست نیز ترک می شود؛

 به خلافِ مرتبة دوم

 که فقط مقتضی ترک طلب و سؤال از غیر وکیل است نه از خود وکیل .

 به نظر غزالی از میان این سه مرتبه ،

 مرتبة اول ممکن تر و مراتب دوم و سوم ،

 خصوصاً مرتبة سوم کمیابتر و کم دوامترند.

 مرتبة اول ، مانند وکیل گرفتن در مشکلات حقوقی ،

 فقط بعضی از تدبیرهای انسان را نفی می کند.

 مرتبة دوم همة تدبیرها، بجز طلب و سؤال از خدا را نفی می کند،

اما در مرتبة سوم همه تدبیرها بکلی از میان بر می خیزند.

بنابراین ، آنچه در تعریف توکل به نفی تدبیر و نفی اسباب تعبیر شده ،

 دارای مراتب و شدت و ضعف است و توکل در مراحل برتر،

حالی است که به سالک دست می دهد

و از اختیار و ارادة او خارج است .

غزالی با بیان تمثیل وکیل حقوقی

 و وجوه تشابه و تفاوت آن با وکیل حقیقی (خداوند)،

 تفاوت مراتب فوق و نسبت توکل را با توسل

 به اسباب در هر یک از این مراتب روشن می کند .

خواجه عبداللّه انصاری همین مراتب را با اندکی تفاوت ،

چنین آورده است :

 مرتبة اول توکل به خدا به همراه درخواست و طلب و پرداختن به سبب ،

که خود نوعی توکل به اسباب است ؛

 مرتبه دوم توکل به خدا با کنار گذاشتن درخواست

 و چشم پوشی از سبب که در حقیقت توکل بر توکل خویش است ؛

 مرتبة سوم توکل فقط به خدا،

 نه بر اسباب یا بر توکل خویش ،

 و دانستن اینکه خدا در مالکیت امور شریکی ندارد

و سپردن به او آنچه را که می پندارد سهم خویش است .


عارفان ، حضرت ابراهیم علیه السلام را

نمونة متوکل کامل می دانند که وقتی او را به آتش افکندند،

 دعایی نکرد و گفت علم خدا به حال من مرا از سؤال بی نیاز کرده است.

 مولوی نیز می گوید قومی از اولیا هستند که لب از دعا فرو بسته اند.

عَبّادی (همانجا) داستان حضرت ابراهیم را

 نه در بحث توکل بلکه در باب تسلیم آورده است .

 از همین جا برخی از عارفان تسلیم را برتر از توکل

و تفویض را برتر از تسلیم دانسته اند.

توکل مختص عامة مؤمنان است ،

 تسلیم مختص خواص و اولیا،

 و تفویض مختص خواص الخواص .

 متوکل به وعدة خدا آرام می گیرد،

 صاحب تسلیم همچون ابراهیم به علم خدا بسنده می کند

و صاحب تفویض به حکم خدا رضا می دهد .

عارفان ، کمال توکل را نه تنها عدم رؤیت اسباب ،

بلکه عدم رؤیت خودِ توکل و حتی ترک توکل دانسته اند ؛

چنانکه منصور حلاج ،

 ابراهیم خوّاص را که در تصحیح مقام توکل خویش می کوشید،

به گذشتن از توکل و فنای در توحید دعوت کرد .

توکل صحیح در مقام توحید اَفعالی دست می دهد

 و مرتبة پس از آن فراتر رفتن از توکل است ،

زیرا سالک باید رونده باشد و در توکل و در هیچ مقام دیگری ساکن نشود.

 در تبیین دیگری از همین موضوع (ترک توکل )،

 توکل که از جهتی عین توحید است ،

از جهتی دیگر معارض توحید و عبودیت محسوب می شود.

 عبودیت یعنی خداوند را تنها مالک اشیا و امور بدانیم ،

 در این صورت شخص متوکل کار چه کسی را به چه کسی می سپارد؟

 به این لحاظ ترک توکل ،

یعنی بیرون آمدن از این پندار که شخص مالک امری است

و می خواهد خدا را بر آن وکیل کند،

 زیرا خداوند خویش را وکیل کرده و وقوف بر این نکته ،

 توکل را که نزد عامه از دشوارترین مقامات است ،

 برای خواص آسان نموده است .

بر همین اساس گفته اند که توکل از مقامات عامه است نه از مراتب اولیا .

مهمترین استدلال در امکان جمع توکل با کسب و کار،

 آن است که توکل ، بنا به تعریف ،

موقفی قلبی و درونی (جوانحی ) است

و با عمل و حرکت بیرونی (جوارحی ) منافات ندارد.

 اعضا و جوارح انسانِ متوکل ، به امر خدا،

 در پی اسبابْ متحرک و قلبش به وعدة او آرام است.

روایت شده که مردی سوار بر شتر نزد پیامبر اکرم رفت

 و هنگامی که از مرکب خویش پیاده شد، از پیامبر پرسید :

 رهایش کنم و توکل کنم ؟ و پاسخ شنید:

 ببندش و توکل کن .

 افزون بر این ، آنچه منافی توکل است

 حرص آوری و آرزوپروری است

و متوکل باید از امل ، طمع و انتظار به دور باشد .

 با در نظر گرفتن مجموع این نکات می توان گفت:

 که شرط توکل ، ترک امل است نه ترک عمل .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط درویش علی| |