من که خراباتی و مستم
به تو چه؟
ساغر و باده بود بر سر دستم
به تو چه؟
تو اگر گوشه ی محراب نشستی
صنمی گفت چرا؟
من اگر گوشه ی میخانه نشستم
به تو چه؟
آتش دوزخ اگر قصد ِ تو و ما بکند
تو که خشکی چه به من؟
من که تر هستم
به تو چه؟
گرچه در صورت شهان دارند در پیشش قیام
لیـک در معنی به درویشــان کند دایـم نگُُــاه
سرایِ فـــانــی
در حدیث آمده است که هر شب فرشته از طرفِ ربالعالمین ندا میکند کهای فرزندان آدم و ای زندگان عالم! بدانید و آگاه باشید که شما را برای مردن آفریدهاند، پس در این سرای فانی ذخیره بردارید و برای سرای باقی مهیّا کنید که بازگشت شما باشد و شما در این مردار دنیا چنان مشغول گشتهاید که گویا از مرگ خبر ندارید. پس هر روز احتمال مردن شما است و چون وقت رسد و اجل درآید. هر چند آرزو کنی و امانطلبی، قدم از قدم برداری مهلت ندهد.
شرح کلام گهربار مولا علی علیهالسلام
در باب بزرگترین نادانی
أَعظَمُ الجَهْلِ جَهل الاِنسان أمر نفسِه؛بزرگترین جهل و نادانی، جهلِ آدمی است به کار خود
و اینکه نداند که از برایِ چه کار خلق شده است و غرض از آن چیست، زیرا که هرگاه کسی جاهل به آن باشد، مشغول شود به لهو و لعب یا سعی در مهمّات و مطالب پوچ دنیوی تا اینکه أجل در رسد «و خسر الدنیا و الآخرة» برود.
داستانی در باب توکل در مریضی و اطاعت از طبیب
بر گرفته شده از تفسیرِ کشفالاسرار اثر خواجه عبد الله عنصاری
موسای کلیم علیهالسلام را علتی و مرضی پدید آمد. طبیبان گفتند: داروی این علت فلان چیز است. موسی گفت: دارو نخورم تا اللّه خود عافیت فرستد و شفا دهد. آن مرض بر وی دراز گشت. گفتند: ای موسی! این دارو مُجرّب است و اگر به کار داری (مصرف کنی) در آن شفا بُوَد. موسی نَشنید و با دارو مداوا نکرد تا از حق جلّ جلاله وحی آمد که: به عزت من که تا تو دارو نخوری من شفا ندهم. موسی دارو بخورد، در حال شفا آمد. موسی را چیزی در دل آمد که بار خدایا این چون است؟ وحی آمد کهای موسی! تو علت مپرس و سنّتی که ما نهادهایم، اسرار ما مجوی که کسی را به اسرار ما راه نیست و گفتنِ چون و چرا، روا نیست؟
داستانی در باب توکل در کسب روزی
بر گرفته شده از تفسیرِ کشفالاسرار اثر خواجه عبد الله عنصاری
در بنیاسرائیل زاهدی از شهر بیرون شد. در غاری نشست. که توکل میکنم تا روزیِ من برسد. یک هفته برآمد و هیچ رِفْقی (گشایشی) پدید نیامد و به هلاک نزدیک گشت. وحی آمد به پیغامبر روزگار که آن زاهد را گوی: به عزت من که تابه شهر نشوی و در میان مردم نروی تو را روزی ندهم. پس به فرمان حق به شهر باز آمد و رِفْقها آغاز کرد. از هر جانبی هر کسی تقرّبی میکرد و چیزی میآورد. در دل وی افتاد که این چه حالت است؟ وحی آمد به پیامبری که در آن روزگار بود که او را بگوی: تو خواستی که به زهد خویش حکمت ما باطل کنی، ندانستی که من روزی بندهی خویش که از دست دیگران دهم. تو بندگی کن [و کار میکن] و کار خدایی و روزی گماری به ما باز گذار.
لمعۀ دوم از کتاب لمعات اثر فخر الدّین ابراهيم بن بزرجمهر مشهور به عراقی
لمعۀ دوم
سلطان عشق خواست كه خیمه بصحرا زند، در خزاین بگشاد گنج بر عالم پاشید.
شعر
چتر برداشت و بركشید علم تا بهم بر زند وجودو عدم
بیقراری عشق شورانگیز شر و شوری فكند در عالم
ورنه عالم بابود نابود خود آرمیده بود، و درخلوتخانه شهود آسوده، آنجا كه: كان الله ولم یكن معه شیئی.
آن دم كه زهر دو كون آثار نبود بر لوح وجود نقش اغیار نبود
معشوقه و عشق تابهم میبودیم در گوشه خلوتی كه دیار نبود
ناگاه عشق بیقرار، از بهر اظهار كمال، پرده از روی كار بگشود، و از روی معشوقی خود را بر عین عاشق جلوه فرمود،
پرده حسن او چو پیدا شد عالم اندر نفس هویدا شد
وام كرد از جمال او نظری حسن رویش بدید وشیدا شد
عاریت بستد از لبش شكری ذوق آن چون بیافت گویا شد
فروغ آن جمال عین عاشق راكه عالمش نام نهی نوری داد، تا بدان نور آن جمال بدید، چه او را جز بدونتوان دید كه: لا تحمل عطا یاهم الا مطایاهم. عاشق چون لذت شهود یافت، ذوق وجود بخشید، زمزمه قول «كن» بشنید، رقص كنان بر در میخانه عشق دوید و میگفت: رباعیة.
ای ساقی از آن می كه دل و دین من است پر كن قدحی كه جان شیرین من است
گر هست شراب خوردن آئین كسی معشوق بجام خوردن آئین من است
ساقی بیك لحظه چندان شراب هستی در جام نیستی ریخت كه:
از صفای می و لطافت جام در هم آمیخت رنگ جام و مدام
همه جام است و نیست گوئی می یا مدام است و نیست گوئی جام
تا هوا رنگ آفتاب گرفت رخت برداشت از میانه ظلام
روز و شب با هم آشتی كردند كار عالم از آن گرفت نظام
صبح ظهور نفس زده، آفتاب عنایت بتافت، نسیم سعادت بوزید، دریای جود در جنبش آمد. سحاب فیض چندان باران: ثمر ش علیهم من نوره، بر زمین استعداد بارید كه: واشرقت الارض بنور ربها، عاشق سیراب آب حیات شد، از خواب عدم برخاست،قبای وجود درپوشید، كلاه شهود بر سر نهاد، كمر شوق بر میان بست، قدم در راه طلب نهاد و از علم بعین آمد و از گوش بآغوش، نخست دیده بگشاد و نظرش بر جمال معشوق آمد، گفت: ما رأیت شیئا الاورأیت الله فیه. نظر در خود كرد همگی خود او را یافت، گفت: فلم انظر بعینی غیر عینی.
عجب كاری! من چون همه معشوق شدم عاشق كیست؟
اینجا عاشق عین معشوق آمد، چه او را از خود بودی نبود تا عاشق تواندبود؛ او هنوز: كمالم یكن؛ در عدم برقرار خود است و معشوق: كمالم یزل، در قدم برقرار خود، و هو الآن كما علیه كان.
معشوق و عشق و عاشق هرسه یك است اینجا چون وصل درنگنجد هجران چه كار دارد؟
توی نجف یک خونه بود ، که دیوارش کاه گلی بود
اسم صاحب اون خونه ، مولای مردان علی بود
نِصفِ شبا بلند می شد ، یک کیسه داشت که بر می داشت
خرما و نون و خوردنی ، هر چی که داشت تو اون می ذاشت
راهی کوچه ها می شد ، تا یتیم ها رو سیر کنه
تا سفره ی خالی شونو ، پُر از نون و پنیر کُنه
شب تا سحر پرسه می زَد ، پس کوچه هایِ کوفه رو
تا پُرِ بارون بُکُنِه ، باغ های بی شکوفه رو
عبادت علی مَگِه ، می تونه غیر از این باشه
باید مثلِ علی باشه ، هر کی که اهلِ دین باشه
بعدِ علی کی می تونه ، مَحرمِ رازِ من باشه
دردِ دِلَم رو گوش کنه ، تا چاره سازِ من باشه
چشماتو وا کُن آقا جون ، بالهای خسته مو ببین
منو نگاه کن آقا جون ، دلِ شکسته مو ببین

سیر و سلوک در مثنوی مولوی

مقدمات سلوک
در بیان آن که آنچه سالک را در بدایت طریقت به کار آید و انتهاج این مناهج بیآن مقدمات نشاید
و فُرات نکات این نهر به سه رشحه تشنگان را سیراب میگرداند.
بیداری
درّ تنبیه و بیداری از خواب غفلت و غنیمت شمردن اوقات و دریافتن نفحات الهی که
«إِنَّ لِرَبِّکُم فِی ایّامِ دَهْرِکُمْ نفحاتَ الاَقَتَعَرٌّ ضُوالَها»
و بوی بردن بدان تا به سبب آن روشنایی آشنایی در درون دل افتد:
;گفت پیغمبر که نفحتهای حق
;اندراین ایام میآرد سَبَق
;گوش و هوش دارید این اوقات را
;در ربایید این چنین نفحات را
;نفحه آمد مر شما را دید و رفت
;هر که را میخواست جان بخشید و رفت
گذر عمر
در بیان آن که هر روز از عمر عزیز بیعوض قدری خرج میرود
تا در مینگری به جز حسرت و ندامت هیچ نماند:
;هین و هین ای راهرو بیگاه شد
;آفتاب عمر سوی چاه شد
;سال بیگه گشت و وقت گشت نی
جز سیه رویی و فعل زشت نی
;هین مگو فردا که فرداها گذشت
;تا به کلی نگذرد ایام کشت
;چون که قدرت رفت و کاسد شد عمل
;هین که تا سرمایه نستاند اجل
غنیمت عمر
در بیان آن که عمر عزیز بیعوض است و زمان حیات بیبدل.
پس مغتنم باید شمردن آن را و ضایع نباید کردن خصوصا ایام جوانی
و قوت شباب و جوانی و صحت بدن که اینها همه اسباب کسب کمالند:
;ای خُنُک آن کس که او ایام خویش
;مغتنم داند گذارد وام خویش
;اندر آن ایام کش قدرت بود
;صحت و زورِ دل و قوت بود
;وان جوانی همچو باغ سبز و تر
;میرساند بیدریغی بار و بر
توبه
در بیان توبه که باب الابواب است، یعنی اول مراتب قرب است به حق تعالی
و بعضی یقظه را باب الابواب گویند یعنی بیداری به آن در مقام توبه نزول کنند؛
اما اول اصح است و توبه در بدایت حالْ رجوع است از معاصی
و اعراض از مناهی و این توبه عوام است،
و در نهایت حالْ رجوع است از ظهور بقیه انانیّتْ
و این توبه خواص است و بزرگی در این باب گفته است:
عام را توبه ز کارِ بد بود
;خاص را توبه زِ دید خود بود
اما توبه عوام مبنی بر سه اصل است:
اول پشیمانی از فعلی که در زمان ماضی واقع شده است
دوم، رجوع به حضرت توّاب در حالْ
سوم: عزیمت بر ترک آن [فعل] در مستقبل
و این را توبه نصوح خوانند و این نوع توبه، کار مردان است.
;توبه مردانه کن آور سر به ره
;که فَمَنْ یَعْمَلْ به مِثقالٌ یَرَهُ
;در فسون نفس کم شو غرهای
;کآفتاب حق نپوشد ذرهای
;توبه از جانب مغرب دری
;باز باشد تا به وقت محشری
;هین غنیمت دان که در باز است زود
;رخت آن جا کش به کوری حسود
;هین مگو فردا ازین پس احتراز
;که ز بخشایش در توبه است باز
توبه شکنی
در بیان آن که نقص عهد و شکستنِ توبه موجب نزول بلا بلکه سبب مسخ و غضب خداست.
چنانکه در حق اصحاب سبت از امت موسی علیهالسلام و اهل مائده از قوم عیسی علیهالسلام:
;نقض میثاق و شکست توبهها
;موجب لعنت بود در انتها
;نقص عهد و توبه اصحاب سبت
;موجب مسخ آمد و اهلاک و مَقْتْ
;پس خدا آن قوم را بوزینه کرد
;چون که عهد حق بشکستند از نبرد
;توبه کن مردانه و چون ابلهان
;توبه را مشکن، بترس از مْسْخ هان
فردا نگفتن در توبه
مرد فرزانه آن است که به غرور شیطان فریفته نگردد و قدم در عالم توبه نهد و به فردا و پس فردا
مغرور نشود که یکی از مکاید ابلیس آن است که ناشکیبای شهوت را میفریبد
«کامروز گنه کنید فردا توبه؛ این همان درد شکم نقد است و فایده نسیه! عذر فردا را عمر میباید.
قال علیهالسلام «ایاکم و التسویف فِی التوبةِ فَإِنَّهُ مِنْ مَکْرِ الشَیْطانِ
(بر حذر باشید از فردا گفتن در توبه که این کار از حیلههای شیطان است.)
;تو چه عزم دین کنی در اجتهاد
;دیو بانگت بر زند اندر نهاد
;هین مرو آن سو بیندیش ای غوی
;که اسیر رنج درویشی شوی
;بینوا گردی ز یاران وا بُری
;خوار گردی و پشیمانی خوری
;تو ز بیم بانگ آن دیو لعین
;واگریزی در ضلالت از یقین
;که هلا فردا و پس فردا مراست
;راه دین پویم که مهلت پیش ماست
;باز عزم دین کنی از بیم جان
;مرد سازی خویشتن را یک زمان
;باز بانگی بر زند بر تو ز مکر
;که بترس و بازگرد از رنج فقر
;هین مرو از بانگ دیو از ره به سر
;تا ندُزدد هر چه داری پا و سر
صحبت پاکان
در بیان صحبت نیکان و پیوستن بدیشان،
بدان که سالک را هیچ شربتی بعد از توبه سازگارتر از صحبت پاکان نیست
و از جماعتی [باید] فرار نمودن، چه ایشان شیطانهای انسانیاند
و به وسوسه ایشان خیالات فاسده روی مینماید.
;هر که خواهد همنشینی با خدا
;گو نشین اندر حضور اولیا
;از حضور اولیا گر بُگسلی
;تو هلاکی زان که جزوی نه کلی
;چون شوی دور از حضور اولیا
در حقیقت گشتهای دور از خدا
;هر که باشد هم نشین دوستان
;هست در گلخن میان بوستان
;هر که با نار است او هم سنگ شد
| ||

بسم الله الرحمن الرحيم
قصيده حضرت خضر و الياس و حضرت امير المومنين (ع)
در حديث است كه روزي علي عمراني
آن شفيع همه خلق جهان رحماني
ظاهرا بود به سن دو سه سال آن سرور
با پسرهاي عرب بود سوي راه گذر
كوچه و شهر مدينه بشد آن زوج بتول
با پسرهاي عرب بود ببازي مشغول
از قضا خضر بر آن كوچه عبورش افتاد
سوي طفلان عرب بهر كرم روي نهاد
زانميانه يكي از طفل عرب گشت بلند
قامتش سروو برخ ماه دو گيسو چو كمند
گفت اي خضر سلامم بتو يا پيغمبر
هر كجا ميروي امروز مرا با خود بر
خضر گفتا كه ايا كودك نيكو منظر
اين خيالي كه تو را هست ز سر باز گذز
كي تواني كه تو با ما قدمي ساز كني
گر شوي همچو يكي مرغ و تو پرواز كني
ده دو گام نهم هر دو جهان را يكدم
نيست مانند من امروز كسي در عالم
بگذر از اين سخناني كه محالست بدان
عمرت امروز بشب گشت سه سالست بدان
اين زمان بهر تماشاي تو مستور شوم
ديده بر بند كه تا از نظر تو دور شوم
ميشوم غايب از اينجا تو مرا پيدا كن
گربجويي تو مرا انچه كني با ما كن
مظهر كل عجائب بشنيد اين سخنان
گفت البته قبول است مرا از دل وجان
ديده خويش ببندم تو برو از نظرم
زانكه از حال تو اي خظر همه با خبرم
ديده بنهاد بهم شاه و بشد خضر روان
سوي مشرق بشد انلحظه بسي شكر كنان
گفت يارب تو همان كودك من ياري كن
هر كجا هست خدايا تو نگهداري كن
ناگهان از عقبش گفت كه آمين اي خضر
هست در شان تو هم سور ياسين اي خضر
گر قبولت نبود بار دگر غائب شو
بررخ خويش نقابي زن و بر حاجب شو
باز آن زنده دل از روي ادب شد به حجاب
بار ديگر سوي مغرب شدوبربست نقاب
شهر مغرب چو قدم زد پس از آن بيرون شد
بر سر راه ملاقات شه مردان شد
طفل گفتا كه ايا خضر ترا مينگرم
هست اين لحظه دو ساعت كه تو را منتظرم
خضر چون كرد نظر طفل بگفتش كه سلام
بپريد از سر خضر عقل و هم از هوش تمام
چهره اش زردو لبش خشك بشد دم بسته
پاي آن ماند زرفتار و بشد دلخسته
طفل گفتا كه ايا خضر تويي فخر قدم
نيست مانند تو امروز كسي در عالم
بگذر از اين سخناني كه همه چون وچراست
دم مزن خضر كه اين دفعه دگرنوبت ماست
روي كن در عقب اي خضر نگه كن بر من
معجز از من بظهور آمد و تو كن احسن
خضر چون كرد نظر بر عقب و برگرديد
اثري از قدو بالاي همان طفل نديد
گفت امروز خدايا بكجا افتادم
روي خود سوي همان كوچه چرا بنهادم
اين بگفت و سوي صحرا وبيابان گرديد
كوه ودشت و چمن و بيشه شتابان گرديد
نه صدايي نه ندايي بشنيد از آن طفل
هم بدندان لب حسرت بگزيد از آن طفل
بگذشت از همه جا و اثري ديده نشد
طي شد از غصه آن طفل پسنديده نشد
پاي آن ماند ز رفتار بسي گردش كرد
باز آمد لب دريا بنسشت با رخ زرد
زد به الياس صدايي كه برون شو از آب
خضرمحنت زده خويش برادر درياب
چون كه الياس شنيد اين سخن از خضر نبي
خويش از ته دريا بفكند بر عقبي
گفت اي خضر چرا مانده و حيراني تو
هم كار خودت ايخضر پريشاني تو
خضر گفتا چه بگويم بتو من ورد زبان
چه بديدم به جهان آنچه بگويم بعيان
شدم امروز بگردش كه جهان سير كنم
نظري از روي حقيقت سوي اين دير كنم
پرسيدم به يكي شهر من از راه دراز
وقت ظهري بدو رفتم سوي مسجد بنماز
چونكه فارغ شدم واز ذكر روان گرديدم
بسر كوچه يكي طفل عرب من ديدم
طفل چون كرد نظر گفت بمن خضر سلام
باز برده ز سرم عقل و هم از هوش تمام
داد الياس جوابش كه ايا خضر نبي
هفت سال است كه آن طفل چنين كرده بما
روزي آمد ته دريا و بمن ياري كرد
چند روزي به من غمزده دلداري كرد
پس از آن غيب شد و بنده ندانم كه كجاست
يا بعرش است بفرش است همان سر خداست
اثري از قدو بالاش نمي يابم من
نظري از رخ زيباش نمي يابم من
الغرض همچو قضيه بمنم رخ داده
من ندانم بكجا رفته همان شهزاده
خضر نوميد ز الياس بسد آن سرور
زارو حيران وسراسيمه بشد بار دگر
بار الها تو از اين غصه مرا باز رهان
بار ديگر من محزون بهمان طفل رسان
گفت در دل برم تا بخورم آب حيات
گاه باشد كه همان طفل بود در ظلمات
بر سر چشمه و هر غاري و هركوه وكمر
بيشه وغروه ودره بنمود آنچه نظر
نه صدايي نه ندايي بشنيد از آن طفل
هم به دندان لب حسرت بگزيدش بر طفل
بسكه گرد آمده بود صورت او پنهان بود
هم به خود حال پريشاني خود حيران بود
كام آن خشك بد از تشنگي اندر ظلما ت
گفت در دل بروم تا بخورم آب حيات
باز آمد لب آن چشمه نشست آن از پا
سرو رخ تازه نمود و بشد از نو احيا
سر ان چشمه گلي چيد كه تا بوش كند
كف خود زد به همان آب كه تا نوش كند
ناگهان از ته آن چشمه صدايي بشنيد
بعد از او باز پس از لحظه ندائي بشنيد
كه ايا خضر نبي جام بگير از دستم
نوش كن ماء معين زانكه من از وي هستم
خضر چون كرد نظر صاحب آواز نديد
به خود آن لحظه كسي ياورو دمساز نديد
گفت اي صاحب آواز ايا نيك اختر
پس كجا جام كه من آب خورم ايسرور
ناگهان ديد كه دستي بشد از آب برون
آن همانجام پر از آب گرفتي بعيان
جام بگرفت از آن دست از آن آب بخورد
پس دگرجام نداد او بهمراش ببرد
دگر اواز بر امد كه ايا خضر نبي
آب خوردي جام بردن بود بهر چه چي
خضر گفتا كه خدايا به من اين هجر بسست
اين صدا از ته اين چشمه ندانم چه كسست
اي جوان رحم به حالم كه زپا افتادم
بهرت اي طفل ببين من به كجا افتادم
به خدايي كه تو را مرتبه ات داد زياد
به كريمي كه ترا روز اذل نام نهاد
برسولي كه بود از همه عالم بهتر
به محمد كه بود نام خوشش پيغمبر
دهمت من قسم اي طفل بيا باور كن
تو بيا از ته اين چشمه خودت ظاهر كن
چونكه دادش قسم آن لحظه برو ذات اليم
ناگهان گشت همان آب از ان چشمه دو نيم
نوري اول به ظهور آمد بعد از پس نور
روي آن طفل ازآن اب بيامد به ظهور
قدو بالاش همه خشك برون شد از آب
ناگهان گشت دل خضر بر آن طفل كباب
كه ايا طفل حزين من به فداي تو شوم
من بقربان همه دردو بلاي تو شوم
صدقا طفل كه مرشد تويي اندر عالم
اين زمان بهر خدا رحم نما بر حالم
تو بگو با من مسكين كه كجا رفته بدي
بكجا بودي اندر ته آن چشمه شدي
گفت اي خضر بهمراه تو بودم همه جا
سخنانت بشنيدم همگي جا بر جا
گفت اي خضر مگو طفل كه من طفل نيم
منم آجر بخدا بسته و از ذات ويم
منم آن كس كه دو عالم بطفيلم بر پاست
در سما شمس و قمر ذره ازنور ماست
كعبه از مولد من قبله حاجات آمد
نورم از نور خدا وند بيك ذات آمد
آنكه بگرفت سر راه نبي من بودم
در سما ديد چو شير ازلي من بودم
من عليم كه علي نام خدا ميباشد
بتو هر لحظه علي راهنما ميباشد
من عليم كه سما تا بسمك چاكر ماست
درازل حضرت جبريل پيام آورماست
بوترابم كه ايا خضر ترامن پدرم
حيدرو صفدرم و در دو جهان حيه درم
اسدالله ام و باشم اسد رهباني
هم غضنفر بودم نام تو هم ميداني
گركني شرط ايا خضر تو با شيعه من
هركه بيني كه زده بر سر خود جقه ي من
آنكه از روي حقيقت تو نگهداري كن
از سر صدق تو با شيعه من ياري كن
مرقد شاه شهيدان ببغل من گيرم
كاندر ان گلشن فردوس برين من ميرم
روز حشر كه بپا شد غضب جباري
يا علي يك نظري كم به غريب لاري
باز از لطف ببخشاي تو قهاري را
باني و ساعي و هم مستمع و قاريرا
به نام خدای درد آشنا

درد واره ها(۱)
درد های من جامه نیستند
تا زتن در آورم
((چامه و چکامه)) نیستند
تا به (( رشته ی سخن)) در آورم
نعره نیستند
تا ز((نای جان)) برآورم
درد های من نگفتنی
درد های من نهفتنی است
***
درد های من
گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
درد های پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
***
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
درد های آشنا
درد های بومی غریب
درد های خانگی
درد های کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ وبوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد،نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
(( استاد قیصر امین پور ))
کتاب آینه های ناگهان



