ادب درویش
ادب درویش ترک خودپرستی و خودبینی است و این معنی در دل درویش باید رعایت شود تا به تدریج در ظاهر او نیز اثر بگذارد. اما اگر بدون رعایت این معنی در باطن، به ظاهر وانمود کند که مردی مودّب و افتاده است، سودی ندارد. این است که مولوی گوید : (( پیش اهل، ادب بر باطن است . )) زیرا بزرگان طریقت از لابلای حرکات ظاهر کیفیت حال باطن را تمیز میدهند و فریب ظاهر را نمیخورند .
گویند درویشی پیش شیخ به حرمت ایستادهبود چنانکه در نماز ایستد. شیخ گفت: نیکو استادهای اما بهتر از این آن باشد که تو نباشی. چه بسا فروتنی و ادب بی حد ظاهر که نماینده خودبینی و خودپرستی زیاد باطن باشد .
پس درویش در ظاهر و باطن مودّب است
یا علی مدد
خلوت در انجمن درویش
درویش ظاهرش با خلق است و باطنش با حق . تن و جانش با مردم است دلش از آنان گم . به ظاهر با همه آشنا ست و در باطن از همه بیگانه در آشکارا همه را می پذیرد اما در نهان جز با محبت حق قرار نمیگیرد . درویش در حالی که در جمع است تنهاست و می گوید :
هرگز وجود حاضر و غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگر است
پس درویش به ظاهر با خلق و در باطن با حق است
یا علی مدد
داستانی در باب محبت و عشق
بر گرفته شده از تفسیرِ کشفالاسرار اثر خواجه عبد الله عنصاری
آوردهاند که عیسی علیهالسلام به سه نفر برگذشت، ایشان را دید ضعیف و نحیف گشته، ایشان را پرسیدکه سبب این نحول و نحافت (لاغری) شما چیست؟ گفتند: اَلْخَوْفُ مِنَ النّار (ترس از آتش) فرمود: بر خداوند حق است که خائف را ایمن دارد. چون از ایشان در گذشت، سه نفر دیگر را دید از ایشان نحیفتر و ضعیفتر، رویهایشان چون آیینهها از نور. گفت: چه چیز شما را به این حال آورد و چنین ضعیف کرد؟ گفتند: حبِّ خداوند عزّوجل. فرمود: شما از نزدیکانِ درگاه او هستید، شما دوستان و مقرّبانید و حالتان حالی دیگر است.
داستانی در باب توکل در مریضی و اطاعت از طبیب
بر گرفته شده از تفسیرِ کشفالاسرار اثر خواجه عبد الله عنصاری
موسای کلیم علیهالسلام را علتی و مرضی پدید آمد. طبیبان گفتند: داروی این علت فلان چیز است. موسی گفت: دارو نخورم تا اللّه خود عافیت فرستد و شفا دهد. آن مرض بر وی دراز گشت. گفتند: ای موسی! این دارو مُجرّب است و اگر به کار داری (مصرف کنی) در آن شفا بُوَد. موسی نَشنید و با دارو مداوا نکرد تا از حق جلّ جلاله وحی آمد که: به عزت من که تا تو دارو نخوری من شفا ندهم. موسی دارو بخورد، در حال شفا آمد. موسی را چیزی در دل آمد که بار خدایا این چون است؟ وحی آمد کهای موسی! تو علت مپرس و سنّتی که ما نهادهایم، اسرار ما مجوی که کسی را به اسرار ما راه نیست و گفتنِ چون و چرا، روا نیست؟
زهد درویش
زاهد از دنیا اعراض کند و به آخرت روی آرد ، درویش از دنیا و آخرت روی بگرداند و به حق گراید. زاهد به طمع آخرت از دنیا کناره گیرد و درویش به عشق حق از خود چشم پوشد . زاهد به یاد حور و قصور یاد دنیا نکند ، درویش به یاد حق خود را فراموش کند ، زاهد از لذت آتی بهشت خودپرستی آغاز کند و درویش از مستی آنی دیدار حق ترک هستی کند . گویند بایزید قدس سره فرمود :مدت زاهدی بایزید سه روز بود > روز اول دنیا و مافیها ، روز دوم از آخرت مافیها و روز سوم از ماسوی الله تعالی <
پس زهد درویش ترک ماسوی حق است
یا علی مدد
در بیان کیفیت سلوک و رفتار سالکان
برگرفته شده از کتاب مرآة الحق عارف ربانی حاج محمد جعفر کبودر آهنگی
و بدان که مبنای سلوک سالکین الی الله بر موت ارادی است ، چنانچه جناب پیغمبر (ص) فرموده است : < موتوا قبل ان تموتوا > یعنی : بمیرید به{ مرگ ارادی}پیش از آنکه بمیرید . و جناب عیسی فرموده است : < لن یلج ملکوت السماوات من لم یولد مرّتین > یعنی : آنکه دوبار زاده نشده باشد به ملکوت آسمانها راه نیابد .
و وصول به موت ارادی را بعد از اخذ نمودن مسائل و معارف اصلیه و فرعیه از شخصی که جناب ائمه اطهار تعین نموده اند ، در ده اصل قرارداد فرموده اند :
اصل اول توبه
اصل دوم زهد
اصل سوم توکل
اصل چهارم قناعت
اصل پنجم عزلت
اصل ششم ملازمت ذکر
اصل هفتم توجه
اصل هشتم صبر
اصل نهم مراقبه
اصل دهم رضا
داستانی در باب توکل در کسب روزی
بر گرفته شده از تفسیرِ کشفالاسرار اثر خواجه عبد الله عنصاری
در بنیاسرائیل زاهدی از شهر بیرون شد. در غاری نشست. که توکل میکنم تا روزیِ من برسد. یک هفته برآمد و هیچ رِفْقی (گشایشی) پدید نیامد و به هلاک نزدیک گشت. وحی آمد به پیغامبر روزگار که آن زاهد را گوی: به عزت من که تابه شهر نشوی و در میان مردم نروی تو را روزی ندهم. پس به فرمان حق به شهر باز آمد و رِفْقها آغاز کرد. از هر جانبی هر کسی تقرّبی میکرد و چیزی میآورد. در دل وی افتاد که این چه حالت است؟ وحی آمد به پیامبری که در آن روزگار بود که او را بگوی: تو خواستی که به زهد خویش حکمت ما باطل کنی، ندانستی که من روزی بندهی خویش که از دست دیگران دهم. تو بندگی کن [و کار میکن] و کار خدایی و روزی گماری به ما باز گذار.
بارالها!
اين عيد را بر تمام مؤمنان مبارك گردان
و در اين روز، ما را توفيق بازگشتبه سوى خود و توبه از گناهان عطا فرما
عیـــد رمضـــان آمد و مــــاه رمضـــان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
این فقط عید نیست؛ بهانهای خالقانه است برای کرامت و بخشندگی؛ فرصتی است تکرار ناشدنی، برای اجابت همه نیازهایی که چشم به آستان رمضان دوخته بودند. پس در مییابیم این شکوه مبــارک را و با هم ترانه ممتدِّ عبودیت را بخوانیم؛ چرا که همگان معترفیم بر عطش وصل و مرتکبیم بر شور مسلمانی!مبارکباد این عید بر همه عاشقان صبح!
اگر گردش زمين دور خورشيد، آغازگر سال شمسى است واگر تكاپوى ماه بر گـرد زمين ، نويد بخش سال قمرى؛ حركت سالك عاشق در رمضان المبارك در مدار توحيد، طلايه دار سال معنوى است و پيروزى قلب سليم بر شهوت بدخيم، نوروز آن.
مولا علی می فرمایند :
«و كل يوم لا يعصى الله فيه فهو يوم عيد»
هر روز كه در آن معصيتخدا نشود، روز عيد است
ذکر درویش
درویش عاشق حق است . همچنانکه در عشق مجازی عاشق همیشه بیاد معشوق است درویش هم در عشق حقیقی دلش پیوسته متوجه حق است و در این کار معتقد است که ؛
یک چشم زدن غافل از آن مــاه نباشی شــاید نگاهـی کنــد آگــــاه نبــــــــاشی
در حقیقت ذکر به منزله جاروبی است ، که به همت پیر طریق ، غیر حق را از دل درویش دور سازد ، تا به حدی که سرانجام غبار هستی او را نیز بر می اندازد و می گوید :
ز بس کردم خیال تو ، تو گشتم پای تا سر من تو آمد خورده خورده ، من رفت آهسته آهسته .
پس درویش پیوسته بیاد حق است
یا علی مدد
لمعۀ دوم از کتاب لمعات اثر فخر الدّین ابراهيم بن بزرجمهر مشهور به عراقی
لمعۀ دوم
سلطان عشق خواست كه خیمه بصحرا زند، در خزاین بگشاد گنج بر عالم پاشید.
شعر
چتر برداشت و بركشید علم تا بهم بر زند وجودو عدم
بیقراری عشق شورانگیز شر و شوری فكند در عالم
ورنه عالم بابود نابود خود آرمیده بود، و درخلوتخانه شهود آسوده، آنجا كه: كان الله ولم یكن معه شیئی.
آن دم كه زهر دو كون آثار نبود بر لوح وجود نقش اغیار نبود
معشوقه و عشق تابهم میبودیم در گوشه خلوتی كه دیار نبود
ناگاه عشق بیقرار، از بهر اظهار كمال، پرده از روی كار بگشود، و از روی معشوقی خود را بر عین عاشق جلوه فرمود،
پرده حسن او چو پیدا شد عالم اندر نفس هویدا شد
وام كرد از جمال او نظری حسن رویش بدید وشیدا شد
عاریت بستد از لبش شكری ذوق آن چون بیافت گویا شد
فروغ آن جمال عین عاشق راكه عالمش نام نهی نوری داد، تا بدان نور آن جمال بدید، چه او را جز بدونتوان دید كه: لا تحمل عطا یاهم الا مطایاهم. عاشق چون لذت شهود یافت، ذوق وجود بخشید، زمزمه قول «كن» بشنید، رقص كنان بر در میخانه عشق دوید و میگفت: رباعیة.
ای ساقی از آن می كه دل و دین من است پر كن قدحی كه جان شیرین من است
گر هست شراب خوردن آئین كسی معشوق بجام خوردن آئین من است
ساقی بیك لحظه چندان شراب هستی در جام نیستی ریخت كه:
از صفای می و لطافت جام در هم آمیخت رنگ جام و مدام
همه جام است و نیست گوئی می یا مدام است و نیست گوئی جام
تا هوا رنگ آفتاب گرفت رخت برداشت از میانه ظلام
روز و شب با هم آشتی كردند كار عالم از آن گرفت نظام
صبح ظهور نفس زده، آفتاب عنایت بتافت، نسیم سعادت بوزید، دریای جود در جنبش آمد. سحاب فیض چندان باران: ثمر ش علیهم من نوره، بر زمین استعداد بارید كه: واشرقت الارض بنور ربها، عاشق سیراب آب حیات شد، از خواب عدم برخاست،قبای وجود درپوشید، كلاه شهود بر سر نهاد، كمر شوق بر میان بست، قدم در راه طلب نهاد و از علم بعین آمد و از گوش بآغوش، نخست دیده بگشاد و نظرش بر جمال معشوق آمد، گفت: ما رأیت شیئا الاورأیت الله فیه. نظر در خود كرد همگی خود او را یافت، گفت: فلم انظر بعینی غیر عینی.
عجب كاری! من چون همه معشوق شدم عاشق كیست؟
اینجا عاشق عین معشوق آمد، چه او را از خود بودی نبود تا عاشق تواندبود؛ او هنوز: كمالم یكن؛ در عدم برقرار خود است و معشوق: كمالم یزل، در قدم برقرار خود، و هو الآن كما علیه كان.
معشوق و عشق و عاشق هرسه یك است اینجا چون وصل درنگنجد هجران چه كار دارد؟
سیر الی اللّه
سلوک چیست؟
بدان که سلوک در لغت عرب، عبارت از رفتن است علی الاطلاق. یعنی رونده شاید که در عالم ظاهر سیر کند و شاید که در عالم باطن سیر کند و به نزدیک اهل تصوف، سالک عبارت از رفتن مخصوص است و همان سیر الی اللّه و سیر فی اللّه است و سیر الی اللّه نهایت دارد و سیر فی اللّه نهایت ندارد و اگر این عبارت فهم نمیکنی به عبارت دیگر بگویم.
بدان که به نزدیک اهل تصوف، سلوک عبارت از رفتن است از اقوال بد به اقوال نیک و از افعال بد به افعال نیک و از اخلاق بد به اخلاق نیک و از هستی خود به هستی خدای.
یعنی چون سالک بر اقوال و افعال و اخلاقْ ملازمت کند، معارف روی نماید و چیزها را چنانکه چیزها هست بداند و ببیند و چون معارف روی نمود و در معارف به کمال رسید، چیزها را چنانکه چیزها هست دانست و دید. عارف آن باشد که از هستی خود بمیرد و به هستی خدای زنده شود؛ اگر چه سالک را هرگز هستی نبود اما میپنداشت مگر هست. آن پندار تا برخاست و مقصود سالکان و مطلوب طالبان این است.
یعنی کمال آدمی در جهان چند است ـ اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف ـ هر که در این چهار چیز به کمال رسید به کمال خود رسید.
نیتِ سالک
ای درویش! باید که نیت سالک در ریاضات و مجاهدات آن نباشد که طلب خدا میکنم از جهت آنکه خدای با همه است و حاجت به طلب کردن نیست و وجود همه از اوست و بقای همه بدوست «و بازگشت همه به اوست» بلکه خودْ همه اوست.
و دیگر آن که باید که آن نباشد که طلب طهارت و اخلاق نیک میکنم و آن نباشد که طلب علم و معرفت میکنم و آن نباشد که طلب کشف اسرار و ظهور انوار میکنم.
زیرا که اینها هر یک به مرتبهای از مراتب انسانی مخصوص است و چون سالک به این مرتبه رسد، اگر خواهد و اگر نخواهد آن چیز که به آن مرتبه مخصوص است، ظاهر شود و اگر بدان مرتبه نرسد امکان ندارد که چیزی که به آن مرتبه مخصوص است ظاهر شود.
همتِ عالی
ای درویش! چیزها پیدا آید که چشم سالک هرگز ندیده باشد و گوشش نشنیده باشد و در خاطر سالک هرگز نگذشته باشد تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم.
سالک باید بلند همت باشد، تا زنده است در کار باشد و بر سعی و کوشش مشغول بود که علم و حکمت خدای نهایت ندارد.
ای درویش! جمله مراتب درخت در تخم درخت، موجود است. باغبان حاذق به تربیت و پرورش آن درخت باید سعی کند تا تمام ظاهر شود. همچنین طهارت و اخلاق نیک و علم و معرفت و کشف اسرار و ظهور انوار جمله در ذات آدمی موجود است. صحبت دانا و تربیت و پرورش میباید تا تمام ظاهر شود.



