تبليغاتX
....هو 110....

شهادت امام حسن عسگری (ع)
 
را به پیشگاه ولی عصر (عج) و همه مریدان اهل بیت تسلیت عرض مینمایم
 

شَدُّ النّاس اجتهاداً مَنْ تَرَكَ الذُّنوبَ.


كوشنده ترین مردم كسی است كه گناهان را رها سازد


نام : حسن

شهرت : عسگری زکی هادی ، سراج ، رفیق

نام پدر : امام علی النقی

نام مادر : حدیث

کنیه : ابو محمد معروف به « ابن رضا» (ع)

لقب : الخالص

محل تولد : مدینه

ولادت : هشتم  ماه ربیع الثانی سال 232 هجری

شهادت : هشتم ماه ربیع الاول سال 260 هجری

مدفن : سامراء

مدت امامت: 6 سال

مدت زندگی: 28 سال


حجت یازدهم

 
حجت یازدهم نور ولایتْ حَسَنم
 
 کینه اهل ستم کرده جَلای وطنم
 
پدر ختم امامان، وصی ختم رُسل 
 
 ولی امر خدا واقف سرّ و عَلَنم
 
والد حجت ثانی‏عشر و ناصر دین خدا
 
 مالک مُلک وجود و ولی مُؤتمنم
 
معتمد زهر خورانیده مرا از ره جور
 
  کین‏چنین سوخته بال من و فرسوده تنم

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط درویش علی| |

توکل در تصوف و عرفان

 

در تصوف و عرفان .

 توکل یکی از مقامات عرفانی ، به معنای اعتماد و امیدِ تمام به خدا

 و قطع اعتماد و امید از مخلوقات یا اسباب و وسایط است .

توکل ، به معنای متعارف ، کار خویش را به دیگری سپردن است ،

 با اعتماد به کفایت او، که حاصل آن اطمینان و آرامش است .

در آثار عرفانی نیز به همین کاربرد متعارف کلمه توجه شده است .

 غزالی در احیاء علوم الدین، پس از بیان ریشة لغوی واژه و مشتقات آن ،

 توکل را به معنای اعتماد قلب ، فقط به وکیل دانسته و

 وکالت در خصومت (وکالت حقوقی ) را مثال زده و شروط لازم را برای

 وکیل بر شمرده که از آن جمله هدایتگری ، قدرت و شفقت است .

وی تحقق وثوق و اطمینان شخص به وکیل را در گرو احراز این صفات می داند.

 بنا بر شرح التعرف ، توکیل    کار خود را به دیگری (خلق ) سپردن

 و توکل کار خویش را به حق سپردن است .

 به نظر می رسد درست تر آن است که توکیل در بافت و

 زمینة عرفی به کار می رود و متعلَّق توکل فقط خداست .

 به این معنا، توکل یعنی سپردن کار خویش به خدا،

 با همان اطمینان و جمعیت خاطری که انسان کار خود را

 به وکیل یا مباشر معتمد و با کفایت خویش می سپارد ---->


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط درویش علی| |

اسرار «لا اله الا اللّه‏»

توحید عوام و خواص

«لا اله الا اللّه‏» توحیدِ عوام است و «لا اله الا هو» توحیدِ خواص مجردِ معنیِ «لا اله الا اللّه‏»

عام است و در آن شریک‏اند ناقص و کامل و عامی و خاص بلکه جهود و ترسا ...

 اما «لا هو الا هو» معنیِ لا اله الا اللّه‏ به تمامی در آن مُضمر است لیکن در وی زیادتی است

که آن زیادت را جز خواص ندانند و بدان نرسند و بر اندازه‏ی عقل عوام نیست.

اما معنی لا اله الا اللّه‏ را همه‏ی عوام فهم توانند کرد.

پس چون بدانستی که معنیِ این سخن، تفاوت درجاتِ توحید است، بدان که توحید را درجات است.

 وی را ظاهری است که همگان دریابند و وی را حقیقتی است،

 تشبیه به جوز (گردو) توان کرد که وی را پوستی است و پوستِ وی را نیز پوستی است

 و وی را مغزی و مغز وی را نیز مغزی و آن روغن است؛

 پس اگر خواهی که تفاوت درجاتِ توحید بدانی،

بدان که اول درجه‏ی وی گفتِ لا اله الا اللّه‏ است به زبان،

 بی‏اعتقاد دل و این توحید را نیز حرمتی است که سعادت این جهان بدان حاصل شود

 تا مال و خونِ وی معصوم شود و اهل و فرزند وی ایمن گردد.

درجه‏ی دوم اعتقاد معنی این کلمه است بر سبیلِ تقلید،

 بی‏معرفتِ حقیقی و همه‏ی عوام خلق نیز بدین درجه رسیده‏اند.

 پس این قوم اهلِ نجات باشند اندر این جهان اگر چه به کمال سعادت اهلِ معرفت نرسند.

درجه‏ی سوم آن بود که معنی این کلمه به برهانِ محقّق مکشوف شود.

این سه درجات متفاوت است:

اول صاحب مقالت است،

 دوم صاحب عقیدت است

و سوم صاحب معرفت

 و از این هر سه هیچ صاحب حالت نیست و ارباب احوال دیگرند و ارباب معارف و اقوال دیگر.

 

درجاتِ توحید

درجه‏ی دیگر آن است که توحید در باطنِ وی بر آن اکتفا نکند که شهوت را مغلوب گرداند

 و هوی را زیر دست کند بلکه هوی و شهوت را به کلیّت محو کند تا از هیچ کار پیرو شهوت نباشد.

این مرد اگر نان خورد نه برای آن خورد تا لذّت طعام یابد لیکن بر ضرورت خورَد

 و به قدرِ ضرورت خورَد تا قوّت طاعت و عبادت یابد.

 اگر بخسبَد برای آسایش نبود لیکن برای تجدید قوت عبادت را بود و ...

درجه‏ی دیگر توحید آن است که توحید وی را از دستِ وی بیرون کند به کلّیت

 و از هر چه در عالم است بیرون کند. بلکه وی را از دست آخرت بیرون کند

هم چنان که از دستِ دنیا و در پیش همّت و نظر و ادراک وی

نه نفس وی ماند و نه هر چه در عالم است و نه دنیا و نه آخرت،

 جز حق تعالی نماند و خود را فراموش کند و هر چه جز حق است فراموش کند

 و از همه غایب شود و همه از وی غایب شود و نه وی ماند و نه عالم، حق ماند و بس.

اهلِ بصیرت این حالت را «فناء» در توحید خوانند که جز از حق از همه فانی بود

 و فنای وی نیز از فنا، فانی بود و کمالِ توحید، خود این است ...

 دیگران گویند: معبود نیست جز خدا و این مرد گوید: موجود نیست جز او ...

پس این سخن که موجود نیست جز وی درست بود.

 پس این‏که «لا هو الا هو» راست باشد که «هو» اشارت به موجودی بود که جز وی موجود نیست.

هو جز در حقِّ وی درست نیست و اشارت جز به وی راست نیست.

معنی «لا هو الا هو» این است،

اگر کسی فهم این نکند، معذور است که بر اندازه‏ی هر فهمی نیست.

 

معاملت و معرفت

شُعَب و مقامات راه، بسیار است لیکن جمله‏ی آن از دو ورق بیرون نیست:

 اول ورقِ معاملت است و دوم ورقِ معرفت.

معاملت، مقدمه‏ی معرفت است و بدایتِ معاملت، لقمه‏ی حلال است

 و نهایت معاملت، اخلاص در جمله‏ی اعمال است.

چون از این نهایت درگذرد به بدایتِ ورق معرفت رسد و اول خطِّ این ورق،

حقیقت «لا اله الا اللّه‏» است که به صفتی پدیدار آید.

 

حکایت

در حکایات مشایخ آورده‏اند که «شبلی» گفت که:

 من چهارصد استاد را خدمت کردم و بر این استادان چهار هزار حدیث خوانده‏ام

 و از این چهار هزار حدیث یک حدیث اختیار کردم و به عمل می‏آورم و باقی فرو گذاشته‏ام،

 زیرا که چون در این حدیث تأمل کردم خلاص و نجاتِ خود در این دیدم

 و نیز علم اولین و آخرین در این حدیث درج دیدم و حدیث این است که

 مصطفی صلی‏الله‏علیه ‏و‏آله ‏وسلم به یکی از صحابه می‏فرماید:

 برای دنیایت به اندازه‏ی حضورت در دنیا کار کن

 و برای آخرتت به اندازه‏ی بقایت در آن کار کن

و به اندازه‏ی نیازت به خداوند برای او کار کن

 و به اندازه‏ی طاقتت در جهنم برای آن کار کن

 

محبوب و مُحِبّ

آورده‏اند که «حاتم اصم» از شاگردان و مریدان «شقیق بلخی» بود. روزی شقیق به وی گفت:

ای حاتم! چه مدت است که تو در محبتِ منی و سخنِ من می‏شنوی؟

گفت: سی سال است.

گفت: در این مدت چه علم حاصل کرده‏ای و چه فایده از من گرفته‏ای؟

 گفت: هشت فایده حاصل کرده‏ام.

 شقیق گفت: من جمله‏ی عمر در سر و کار تو کرده‏ام و تو را بیش از هشت فایده حاصل نشده است؟

 بگو این هشت فایده چیست؟ گفت:

فایده‏ی اول آن است که در خلق جهان نگاه کردم و دیدم که

 هر کس محبوبی و معشوقی اختیار کرده‏اند و آن محبوبان و معشوقان

بعضی تا مرضِ موت به ایشانند و بعضی تا موت و بعضی تا لبِ گور

 و پس همه از ایشان باز گردیدند و مونسِ وی نشد.

 پس من اندیشه کردم و با خود گفتم که محبوبْ آن نیک است که با مُحبّ در گور رود

 و در گور مونسِ وی باشد و چراغ گور وی باشد و در قیامت و منازل آن با وی باشد.

 پس احتیاط کردم و آن محبوب که این صفت دارد، اعمالِ صالح باشد.

پس من آن را محبوبِ خویش ساختم تا با من در گور آید و ...

فایده‏ی دوم آن است که در این خلق نگاه کردم و دیدم که

 همه‏ی خلق پیروی هوی کردند و بر مرادِ نفس رفتند و ...

من به خلافِ نفس درآمدم و بر مجاهده‏ی وی کمر بستم تا در طاعتِ خدای تعالی آرام گرفت.

فایده‏ی سوم آن است که در این خلق نگاه کردم و دیدم که

هر کسی سعی‏ای و رنجی در این دنیا برده بودند و از این چیزهای دنیایی چیزکی حاصل کرده بودند

 و بدان خُرّم و شادمانه بودند ...

 اما من محصولی را که از دنیا اندوخته بودم در راه خدای تعالی نهادم و به درویشان ایثار کردم.

فایده‏ی چهارم آن است که در خلق جهان نگاه کردم و قومی را دیدم که

 به کثرت اقوام افتخار می‏کنند و گروهی به زیادی مال و اولاد و ...

 من دانستم که پنداشت‏ها و گمان‏های خلق خطاست،

 پس تقوی اختیار کردم تا در حضرت حق تعالی از جمله‏ی گرامیان باشم.

فایده‏ی پنجم آن است که در خلق جهان نگاه کردم و دیدم که

 هر قومی یکدیگر را نکوهش می‏کردند.

 چون بدیدم همه از حسد بود پس بر کسی حسد نبردم و به قسمتِ خدای تعالی راضی گشتم

و با هر که در جهان [بود] صلح کردم.

فایده‏ی ششم آن‏که در خلق دنیا نگاه کردم و دیدم که

 هر قومی یکدیگر را دشمن داشتند، هر کسی به سببی و غرضی، پس شیطان را دشمن داشتم

 و او را فرمان نبردم و نپرستیدم بلکه فرمانِ حق تعالی بردم و او را پرستیدم و بندگی ادا کردم.

فایده‏ی هفتم آن است که در خلق نگاه کردم و دیدم که

 هر کسی در طلب قوت و معاشِ خود کوشش‏ها و سعی‏های بلیغ می‏نمودند

 و بدین سبب در حرام و شبهت می‏افتادند و ...

 پس من به خدای تعالی مشغول شدم و دانستم که روزی من برساند زیرا که ضمان کرده است.

فایده‏ی هشتم آن است که در این مردم نگاه کردم و دیدم که

 هر کسی اعتماد به کسی و چیزی کرده‏اند.

 یکی به زر و سیم و یکی به کسب و پیشه و ...

اما من توکل به خدای تعالی کردم و او بهترین کمک کننده است.

پس شقیق گفت: من در تورات و انجیل و زبور و فرقان نگاه کردم و دیدم که

این چهار کتاب به این فوایدِ هشتگانه می‏گردد و هر که بدین فایده‏ها کار کند و به عمل آورد،

 بر این چهار کتاب کار کرده باشد.

پدیدآورنده:ابو حامد غزالی،

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط درویش علی| |

شهادت سلطان علی ابن موسی الرضا (ع)

بر تمامی سالکین الی الله و مریدان حضرتش تسلیت باد

فروغ روشن مشکات کبریاست رضا

نشان زنده آیات هل اتی است رضا

دلیل خلقت کون و حقیقت قرآن

بحار رحمت و سرچشمه بقاست رضا

ضیای کنگره عرش و روشنای زمین

امام هشتم و حاکم به ماسواست رضا

اساس دانش و تقوی، اصول فضل و کرم

پناه امن اسیران مبتلاست رضا

همای دولت او را فضای گیتی تنگ

ز تخته بند تن و آرزو رهاست رضا

شگفت نیست اگر شرط وحدت است چرا

که محو عشق و به دریای حق نماست رضا

وجود هر دو جهان از طفیل هستی اوست

مدار قطب زمین، حجّت خداست رضا

عجب مدار اگر خاک کوی او بویم    

که جان خسته ما را شفا رضاست، رضا

شکوه منزلتش را چسان کنم تقریر؟

که جانشین نبی، پور مرتضاست رضا

از آن خدای رضایش لقب نموده رضا

مشیّت ازلی را به حق رضاست رضا

" علاء الدین حجازی"

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط درویش علی| |

رحلت مهتر عالم سرور مسلمانان محمد مصطفی تسلیت باد

بیست و هشتم صفرروز رحلت رسول گرامی اسلام از روز های تلخ تاریخ اسلام است . گرچه همه موجودات

 بر اساس سنت الهی و حکم طبیعت مرگ و نیستی را درک می کنند ولی تحمل وفات بنده بر گزیده و بهترین

مخلوق خدا بسیار دردناک بود .


در این روز بود که برای همیشه درب های وحی بر روی بشریت بسته شده و هدایت انسان به عقل به عنوان

پیامبر درونی او سپرده شد . حضرت نبی اکرم (ص) در وصیت نامه خود که به حدیث ثقلین مشهور است

فرمودند : من شما را ترک می کنم در حالی که برای شما قرآن و عترت را باقی گذاشته ام و این دو از هم

جدا نمی شوند تا در حوض کوثر مرا ملاقات کنند .


ای کاش مسلمانان توانسته بودند از این دو ارث ارزشمند رسول گرامی بخوبی استفاده کنند .

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط درویش علی| |
 
شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام را به محضر
 
تمام عرفا ، علما ، فقها ، فقرا ، مقربین و سالکان طریق الی الله
 
تسلیت عرض مینمایم
 
 

خلاصه ای از وصیت حضرت امیر مؤمنان
 
علی علیه السلام
 
به مظلوم اهل بیت
 
حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم 
 
پدری که پشت به این جهان کرده و روی بدان جهان نهاده است
 
پسری جوان دارد که از آن جهان همچنان بدین جهان در سفر است
 
پسری که در مسیر زندگانی خود  پس از پدر پستیها و بلندیها خواهد دید
 
و کامران نشده نا کام خواهد ماند. پسرم ، هر آنگاه که از غم ملت لحظه ای
 
می آسایم و دمی به خود می آیم و بر حال خویش همی پردازم
 
با ایمانی که چون کوه استوار و سنگین است ترا در خویش می بینم
 
که گوئی خود را در تو و تو را در اعماق ضمیر خود می یابم
 
آن چنانکه احساس می کنم اگر غمی ترا در یابد
 
مرا قدری بیشتر اندوهناک می کند
 
*
 
حسن جان
 
با خدا باش و نهانخانۀ قلبت را
 
از یاد او همواره فروزان و آباد دار
 
پیش از هر چیز
 
به روی دل بنگر
 
و آنجا را که کانون عشق و مهد آرزوست
 
با مهر پروردگار مهربان از همه چیز بپرداز
 
رشتۀ الفت خویش
 
 را با آفریدگار
 
در آنجا محکم کن و با آن رابطۀ
 
گسست ناپذیر همواره با ملکوت آسمانها
 
آشنا باش
 
پسرم ، هرگز دین را به دنیا مفروش
 
و آخرت را فدای هوس و شهوت نکن
 
از آنچه نمی دانی لب فرو بند
 
و تا ضرورت ایجاب نکند سخن مگوی
 
در علم دین بکوش
 
و همواره دانش پژوه و دانشخواه باش
 
بدان که در دانشهای گوناگون
 
آن دانش ازهمه گرانبهاتر است که نفعش
 
به جهت توده و محیط گرانبهاترباشد
 
علمی که سود نرساند و قوم را
 
به سر منزل خوشبختی سوق ندهد
 
علم نیست
 
ای پسر زهرا
 
تو جمال ابدیت را با آرامش اسماء
 
و صفات می بینی ؛ و آثار الوهیت را در
 
در جهان رنگارنگ می نگری
 
اما او را با همۀ کثرتی که در افاضه
 
و مواهب دارد ، یکتا و مجرد بدان
 
زیرا این اکثریت که اشباهی همرنگ
 
خیال بیش نیستند
 
در وحدت وجود ایزد متعال تأثیری ندارند
 
ای عزیز،هرگز در زندگانی خودبین مباش
 
هر چه را به خود می پسندی
 
برای دیگران نیز پسنده باش
 
و پیوسته دیگر خواه و دیگر دوست باش
 
زشت زشت است
 
چه در بارۀ تو چه در بارۀ همسایۀ تو
 
بنوش و بنوشان
 
بپوش و بپوشان
 
به درگاه خداوند بی چون
 
کس را به شفیع و واسطه نیاز نیست
 
زیرا درهای رحمت او بی دربان
 
و پرده دار به روی همگان باز است
 
گنهکار را رسوا نکند
 
کس را رحمت خود محروم ندارد
 
و توبۀ بندگان را در همه حال بپذیرد
 
جنگها و پیکارها بالاخره نتوانستند
 
آرزومند را به هدف برسانند
 
در حالی که بسیار مردم آرام دیده ام
 
که در یک لحظه به مطلوب خویش
 
دست یافته اند
 
ای عزیز
 
اسرار خود به کس مگوی
 
زیرا سینه ای که در حفظ راز خود
 
به ستوه آید ، نباید از حوصلۀ بیگانگان
 
انتظارامانت داشته باشد
 
خشم را
 
همچون شربتی گوارا بنوش که
 
من در مدت عمر خود
 
شربتی بدین شیرینی از گلو فرو نبرده ام
 

خلاصه ای بود از وصیت حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام
 
به مظلوم اهل بیت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام
 
همگی میدونیم که خاندان اهل بیت پاک و مطهر بوده اند
 
و این وصیتها و سفارشات
 
نه برای آن حضرت که برای ما بوده است
 
در نور باشید
 
التماس دعا
 
یا علی
 
 جانم به قربانت یا حسن المجتبی
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط درویش علی| |

سیر و سلوک در مثنوی مولوی


مقدمات سلوک

در بیان آن که آن‏چه سالک را در بدایت طریقت به کار آید و انتهاج این مناهج بی‏آن مقدمات نشاید

 و فُرات نکات این نهر به سه رشحه تشنگان را سیراب می‏گرداند.


بیداری

درّ تنبیه و بیداری از خواب غفلت و غنیمت شمردن اوقات و دریافتن نفحات الهی که

 «إِنَّ لِرَبِّکُم فِی ایّامِ دَهْرِکُمْ نفحاتَ الاَقَتَعَرٌّ ضُوالَها»

 و بوی بردن بدان تا به سبب آن روشنایی آشنایی در درون دل افتد:

;گفت پیغمبر که نفحت‏های حق

;اندراین ایام می‏آرد سَبَق

;گوش و هوش دارید این اوقات را

;در ربایید این چنین نفحات را

;نفحه آمد مر شما را دید و رفت

;هر که را می‏خواست جان بخشید و رفت


گذر عمر 

در بیان آن که هر روز از عمر عزیز بی‏عوض قدری خرج می‏رود

 تا در می‏نگری به جز حسرت و ندامت هیچ نماند:

;هین و هین ای راهرو بیگاه شد 

;آفتاب عمر سوی چاه شد 

;سال بی‏گه گشت و وقت گشت نی

جز سیه رویی و فعل زشت نی 

;هین مگو فردا که فرداها گذشت 

;تا به کلی نگذرد ایام کشت 

;چون که قدرت رفت و کاسد شد عمل

;هین که تا سرمایه نستاند اجل  


غنیمت عمر 

در بیان آن که عمر عزیز بی‏عوض است و زمان حیات بی‏بدل.

 پس مغتنم باید شمردن آن را و ضایع نباید کردن خصوصا ایام جوانی

و قوت شباب و جوانی و صحت بدن که این‏ها همه اسباب کسب کمالند:

;ای خُنُک آن کس که او ایام خویش

;مغتنم داند گذارد وام خویش

;اندر آن ایام کش قدرت بود

;صحت و زورِ دل و قوت بود

;وان جوانی همچو باغ سبز و تر

;می‏رساند بی‏دریغی بار و بر


توبه

در بیان توبه که باب الابواب است، یعنی اول مراتب قرب است به حق تعالی

و بعضی یقظه را باب الابواب گویند یعنی بیداری به آن در مقام توبه نزول کنند؛

اما اول اصح است و توبه در بدایت حالْ رجوع است از معاصی

 و اعراض از مناهی و این توبه عوام است،

 و در نهایت حالْ رجوع است از ظهور بقیه انانیّتْ

و این توبه خواص است و بزرگی در این باب گفته است:

عام را توبه ز کارِ بد بود

;خاص را توبه زِ دید خود بود

اما توبه عوام مبنی بر سه اصل است:

 اول پشیمانی از فعلی که در زمان ماضی واقع شده است

دوم، رجوع به حضرت توّاب در حالْ

سوم: عزیمت بر ترک آن [فعل] در مستقبل

و این را توبه نصوح خوانند و این نوع توبه، کار مردان است.

;توبه مردانه کن آور سر به ره

;که فَمَنْ یَعْمَلْ به مِثقالٌ یَرَهُ

;در فسون نفس کم شو غره‏ای

;کآفتاب حق نپوشد ذره‏ای

;توبه از جانب مغرب دری

;باز باشد تا به وقت محشری

;هین غنیمت دان که در باز است زود

;رخت آن جا کش به کوری حسود

;هین مگو فردا ازین پس احتراز

;که ز بخشایش در توبه است باز


توبه شکنی 

در بیان آن که نقص عهد و شکستنِ توبه موجب نزول بلا بلکه سبب مسخ و غضب خداست.

 چنان‏که در حق اصحاب سبت از امت موسی علیه‏السلام و اهل مائده از قوم عیسی علیه‏السلام:

;نقض میثاق و شکست توبه‏ها

;موجب لعنت بود در انتها

;نقص عهد و توبه اصحاب سبت

;موجب مسخ آمد و اهلاک و مَقْتْ

;پس خدا آن قوم را بوزینه کرد

;چون که عهد حق بشکستند از نبرد

;توبه کن مردانه و چون ابلهان

;توبه را مشکن، بترس از مْسْخ هان


فردا نگفتن در توبه

مرد فرزانه آن است که به غرور شیطان فریفته نگردد و قدم در عالم توبه نهد و به فردا و پس فردا

 مغرور نشود که یکی از مکاید ابلیس آن است که ناشکیبای شهوت را می‏فریبد

  «کامروز گنه کنید فردا توبه؛ این همان درد شکم نقد است و فایده نسیه! عذر فردا را عمر می‏باید.

 قال علیه‏السلام «ایاکم و التسویف فِی التوبةِ فَإِنَّهُ مِنْ مَکْرِ الشَیْطانِ

 (بر حذر باشید از فردا گفتن در توبه که این کار از حیله‏های شیطان است.)

;تو چه عزم دین کنی در اجتهاد

;دیو بانگت بر زند اندر نهاد

;هین مرو آن سو بیندیش ای غوی

;که اسیر رنج درویشی شوی

;بینوا گردی ز یاران وا بُری

;خوار گردی و پشیمانی خوری

;تو ز بیم بانگ آن دیو لعین

;واگریزی در ضلالت از یقین

;که هلا فردا و پس فردا مراست

;راه دین پویم که مهلت پیش ماست

;باز عزم دین کنی از بیم جان

;مرد سازی خویشتن را یک زمان

;باز بانگی بر زند بر تو ز مکر

;که بترس و بازگرد از رنج فقر

;هین مرو از بانگ دیو از ره به سر

;تا ندُزدد هر چه داری پا و سر


 صحبت پاکان

در بیان صحبت نیکان و پیوستن بدیشان،

 بدان که سالک را هیچ شربتی بعد از توبه سازگارتر از صحبت پاکان نیست

و از جماعتی [باید] فرار نمودن، چه ایشان شیطان‏های انسانی‏اند

 و به وسوسه ایشان خیالات فاسده روی می‏نماید.

;هر که خواهد هم‏نشینی با خدا

;گو نشین اندر حضور اولیا

;از حضور اولیا گر بُگسلی

;تو هلاکی زان که جزوی نه کلی

;چون شوی دور از حضور اولیا

در حقیقت گشته‏ای دور از خدا

;هر که باشد هم نشین دوستان

;هست در گلخن میان بوستان

;هر که با نار است او هم سنگ شد

;در کمی افتاد و عقلش دنگ شد

هو یا علی مدد

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط درویش علی| |


بسم الله الرحمن الرحيم

 

قصيده حضرت خضر و الياس و حضرت امير المومنين (ع)

  

در حديث است كه روزي علي عمراني

 

آن شفيع همه خلق جهان رحماني

 

ظاهرا بود به سن دو سه سال آن سرور

 

با پسرهاي عرب بود سوي راه گذر

 

كوچه و شهر مدينه بشد آن زوج بتول

 

با پسرهاي عرب بود ببازي مشغول

 

از قضا خضر بر آن كوچه عبورش افتاد

 

سوي طفلان عرب بهر كرم روي نهاد

 

زانميانه يكي از طفل عرب گشت بلند

 

قامتش سروو برخ ماه دو گيسو چو كمند

 

گفت اي خضر سلامم بتو يا پيغمبر

 

هر كجا ميروي امروز مرا با خود بر

 

خضر گفتا كه ايا كودك نيكو منظر

 

اين خيالي كه تو را هست ز سر باز گذز

 

كي تواني كه تو با ما قدمي ساز كني

 

گر شوي همچو يكي مرغ و تو پرواز كني

 

ده دو گام نهم هر دو جهان را يكدم

 

نيست مانند من امروز كسي در عالم

 

بگذر از اين سخناني كه محالست بدان

 

عمرت امروز بشب گشت سه سالست بدان

 

اين زمان بهر تماشاي تو مستور شوم

 

ديده بر بند كه تا از نظر تو دور شوم

 

ميشوم غايب از اينجا تو مرا پيدا كن

 

گربجويي تو مرا انچه كني با  ما كن

 

مظهر كل عجائب بشنيد اين سخنان

 

گفت البته قبول است مرا  از دل وجان

 

ديده خويش ببندم تو برو از نظرم

 

زانكه از حال تو اي خظر همه با خبرم

 

ديده بنهاد بهم شاه و بشد خضر روان

 

سوي مشرق بشد انلحظه بسي شكر كنان

 

گفت يارب تو همان كودك من ياري كن

 

هر كجا هست خدايا تو نگهداري كن

 

ناگهان از عقبش گفت كه آمين اي خضر

 

هست در شان تو هم سور ياسين اي خضر

 

گر قبولت نبود بار دگر غائب شو

 

بررخ خويش نقابي زن و بر حاجب شو

 

باز آن زنده دل از روي ادب شد به حجاب

 

بار ديگر سوي مغرب شدوبربست نقاب

 

شهر مغرب چو قدم زد پس از آن بيرون شد

 

بر سر راه ملاقات شه مردان شد

 

طفل گفتا كه ايا خضر ترا مينگرم

 

هست اين لحظه دو ساعت كه تو را منتظرم

 

خضر چون كرد نظر طفل بگفتش كه سلام

 

بپريد از سر خضر عقل و هم از هوش تمام

 

چهره اش زردو لبش خشك بشد دم بسته

 

پاي آن ماند زرفتار و بشد دلخسته

 

طفل گفتا كه ايا خضر تويي فخر قدم

 

نيست مانند تو امروز كسي در عالم

 

بگذر از اين سخناني كه همه چون وچراست

 

دم مزن خضر كه اين دفعه دگرنوبت ماست

 

روي كن در عقب اي خضر نگه كن بر من

 

معجز از من بظهور آمد و تو كن احسن

 

خضر چون كرد نظر بر عقب و برگرديد

 

اثري از قدو بالاي همان طفل نديد

 

گفت امروز خدايا بكجا افتادم

 

روي خود سوي همان كوچه چرا بنهادم

 

اين بگفت و سوي صحرا وبيابان گرديد

 

كوه ودشت و چمن و بيشه شتابان گرديد

 

نه صدايي نه ندايي بشنيد از آن طفل

 

هم بدندان لب حسرت بگزيد از آن طفل

 

بگذشت از همه جا و اثري ديده نشد

 

طي شد از غصه آن طفل پسنديده نشد

 

پاي آن ماند ز رفتار بسي گردش كرد

 

باز آمد لب دريا بنسشت با رخ زرد

 

زد به الياس صدايي كه برون شو از آب

 

خضرمحنت زده خويش برادر درياب

 

چون كه الياس شنيد اين سخن از خضر نبي

 

خويش از ته دريا بفكند بر عقبي

 

گفت اي خضر چرا مانده و حيراني تو

 

هم كار خودت ايخضر پريشاني تو

 

خضر گفتا چه بگويم بتو من ورد زبان

 

چه بديدم به جهان آنچه بگويم بعيان

 

شدم امروز بگردش كه جهان سير كنم

 

نظري از روي حقيقت سوي اين دير كنم

 

پرسيدم به يكي شهر من از راه دراز

 

وقت ظهري بدو رفتم سوي مسجد بنماز

 

چونكه فارغ شدم واز ذكر روان گرديدم

 

بسر كوچه يكي طفل عرب من ديدم

 

طفل چون كرد نظر گفت بمن خضر سلام

 

باز برده ز سرم عقل و هم از هوش تمام

 

داد الياس جوابش كه ايا خضر نبي

 

هفت سال است كه آن طفل چنين كرده بما

 

روزي آمد ته دريا و بمن ياري كرد

 

چند روزي به من غمزده دلداري كرد

 

پس از آن غيب شد و بنده ندانم كه كجاست

 

يا بعرش است بفرش است همان سر خداست

 

اثري از قدو بالاش نمي يابم من

 

نظري از رخ زيباش نمي يابم من

 

الغرض همچو قضيه بمنم رخ داده

 

من ندانم بكجا رفته همان شهزاده

 

خضر نوميد ز الياس  بسد آن سرور

 

زارو حيران وسراسيمه بشد بار دگر

 

بار الها تو از اين غصه مرا باز رهان

 

بار ديگر من محزون بهمان طفل رسان

 

گفت در دل برم تا بخورم آب حيات

 

گاه باشد كه همان طفل بود در ظلمات

 

بر سر چشمه و هر غاري و هركوه وكمر

 

بيشه وغروه ودره بنمود آنچه نظر

 

نه صدايي نه ندايي بشنيد از آن طفل

 

هم به دندان لب حسرت بگزيدش بر طفل

 

بسكه گرد آمده بود صورت او پنهان بود

 

هم به خود حال پريشاني خود حيران بود

 

كام آن خشك بد از تشنگي اندر ظلما ت

 

گفت در دل بروم تا بخورم آب حيات

 

باز آمد لب آن چشمه نشست آن از پا

 

سرو رخ تازه نمود و بشد از نو احيا

 

سر ان چشمه گلي چيد كه تا بوش كند

 

كف خود زد به همان آب كه تا نوش كند

 

ناگهان از ته آن چشمه صدايي بشنيد

 

بعد از او باز پس از لحظه ندائي بشنيد

 

كه ايا خضر نبي جام بگير از دستم

 

نوش كن ماء معين زانكه من از وي هستم

 

خضر چون كرد نظر صاحب آواز نديد

 

به خود آن لحظه كسي ياورو دمساز نديد

 

گفت اي صاحب آواز ايا نيك اختر

 

پس كجا جام كه من آب خورم ايسرور

 

ناگهان ديد كه دستي بشد از آب برون

 

آن همانجام پر از آب گرفتي بعيان

 

جام بگرفت از آن دست از آن آب بخورد

 

پس دگرجام نداد او بهمراش ببرد

 

دگر اواز بر امد كه ايا خضر نبي

 

آب خوردي جام بردن بود بهر چه چي

 

خضر گفتا كه خدايا به من اين هجر بسست

 

اين صدا از ته اين چشمه ندانم چه كسست

 

اي جوان رحم به حالم كه زپا افتادم

 

بهرت اي طفل ببين من به كجا افتادم

 

به خدايي كه تو را مرتبه ات داد  زياد

 

به كريمي كه ترا روز اذل نام نهاد

 

برسولي كه بود از همه عالم بهتر

 

به محمد كه بود نام خوشش پيغمبر

 

دهمت من قسم اي طفل بيا باور كن

 

تو بيا از ته اين چشمه خودت ظاهر كن

 

چونكه دادش قسم آن لحظه برو ذات اليم

 

ناگهان گشت همان آب از ان چشمه دو نيم

 

نوري اول به ظهور آمد بعد از پس نور

 

روي آن طفل ازآن اب بيامد به ظهور

 

قدو بالاش همه خشك برون شد از آب

 

ناگهان گشت دل خضر بر آن طفل كباب

 

كه ايا طفل حزين من به فداي تو شوم

 

من بقربان همه دردو بلاي تو شوم

 

صدقا طفل كه مرشد تويي اندر عالم

 

اين زمان بهر خدا رحم نما بر حالم

 

تو بگو با من مسكين كه كجا رفته بدي

 

بكجا بودي اندر ته آن چشمه شدي

 

گفت اي خضر بهمراه تو بودم همه جا

 

سخنانت بشنيدم همگي جا بر جا

 

گفت اي خضر مگو طفل كه من طفل نيم

 

منم آجر بخدا بسته و از ذات ويم

 

منم آن كس كه دو عالم بطفيلم بر پاست

 

در سما شمس و قمر ذره ازنور ماست

 

كعبه از مولد من قبله حاجات آمد

 

نورم از نور خدا وند بيك ذات آمد

 

آنكه بگرفت سر راه نبي من بودم

 

در سما ديد چو شير ازلي من بودم

 

من عليم كه علي نام خدا ميباشد

 

بتو هر لحظه علي راهنما ميباشد

 

من عليم كه سما تا بسمك چاكر ماست

 

درازل حضرت جبريل پيام آورماست

 

بوترابم كه ايا خضر ترامن پدرم

 

حيدرو صفدرم و در دو جهان حيه درم

 

اسدالله ام و باشم اسد رهباني

 

هم غضنفر بودم نام تو هم ميداني

 

گركني شرط ايا خضر تو با شيعه من

 

هركه بيني كه زده بر سر خود جقه ي من

 

آنكه از روي حقيقت تو نگهداري كن

 

از سر صدق تو با شيعه من ياري كن

 

مرقد شاه شهيدان ببغل من گيرم

 

كاندر ان گلشن فردوس برين من ميرم

 

روز حشر كه بپا شد غضب جباري

 

يا علي يك نظري كم به غريب لاري

 

باز از لطف ببخشاي تو قهاري را

 

باني و ساعي و هم مستمع و قاريرا

 

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط درویش علی| |

کربلایی باید از عشق شهید کربلا

عاشقانه آن بلا را مرحبا باید زدن


 سالروز اربعین حسینی را

 

بر فقهاي عظيم الشان

 

و پيران جليل القدرطريقت

 

و مقتدايان اهل سلوك

 

تسلیت عرض مینمایم

حقیر فقیر درویش علی نگارنده وبلاگ هو ۱۱۰


نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط درویش علی| |

 

عرفان - فصل ششم :

اشتقاق وپیدایش عنوان «صوفی»

پس از بحث در تعریف عرفان و تصوف، لازم است که از باب شرح اسم، به آراء مختلف در مورد وجه تسمیه ی کلمه «صوفی» هم نظری داشته باشیم.

نظریات گوناگون دراین باره از این قرار اند:

«صوفی» ومشتقاتش یک لقب اند. بر اساس این نظر این کلمه  از باب غلبه ی استعمال،بر آنان اطلاق شده وهیچ مبنای  صرفی ندارد.

ابولقاسم قشیری می گوید:

« استعمال این نام بر این طایفه، جا افتاده که بریک شخص، صوفی می گویند وبه جماعتآنان صوفیه وبه منسوبان ، متصوف ومتصوفه،و هیچ مبنای قیاسی و  اشتشقاقی در زبان عربی ندارد.ظاهرا این کلمه همانند یک لقب به کار برده شده است.»

 امّا باید گفت که نظر قشیری درست به نظر نمی رسد،زیراکه لقب هم،بی مناسبت به کسی یا جماعتی داده نمی شود وصرفا ادّعای لقب بودن  کلمه ای ما را از علتّت وانگیزه ی کاربرد ونحوه ی اشتقاق آن بی نیاز نمی گرداند.

انتساب به «صفه» که گروهی از اصحاب رسول اکرم صلوات الله علیه وآله در صفّه مسجد پیغمبر سکونت داشتند،که در نهیت فقر زندگی می کردند.

قشیری این نظر رانقل نموده است، امّا به این دلیل که نسبت به صفّه بر وزن صوفی نیاید آن را رد کرده است واین رد، صحیح به نظر می رسد،اگر چه زمخشری در « اساس البلاغه» می کوشد تا باتکلّفی این اشتقاق را توجیه نماید، بدین سان که یکی از دو فاء صفّه در نسبت،به خاطرتخفیف به واو تبدیل شده است.

اشتقاق از کلمه ی«صفا» به مناسبت آنکه صوفیان در اثر ریاضت به صفا وروشنایی درون دست یافته وآینه ی دلشان در اثر مکاشفات ومشاهدات روشن وصافی می گردد.

قشیری این توجیه را ناموجه می شمارد،که بر اساس قاعد عرب چنین اشتقاقی ممکن نیست، چه صفا ناقص واوی،وصوفی اجوف واوی ست،  واصلادو کلمه هم ریشه نیستند.

 

در اینکه بصوفی منسوب به صفا است پنج توجیه است از این قرار:

الف- به(صفوه) بضم صاد و سکون فاء بر وزن(غرفه) منسوب باشد به معنی برگزیده، از این جهت که صوفی برگزیده ی افراد بشر است. در این نسبت نیز باید صفوی می شد، نه صوفی.

ب-به (صفو) با فتح صاد و سکون فاء بدون تاء منسوب باشد که به معنی نخبه و برگزیده است. در این مورد هم همان اشکال صفوه پیش می آید.

ج- منسوب به (صفی) به معنی اهل صفا و این درست نیست برای اینکه نسبت به صفی و علی، صفوی و علوی می شود، نه صوفی.

د- به صفا بقصر جمع صفات به معنی سنگ سخت به این مناسبت که صوفی در ایمان متصلب است.

ادعای اشتقاق صوفی از صفا، بعید نیست که ناشی از غرور و دعاوی صوفیه بوده باشد، چنانچه ابوالعلاء معرّی(فوت449هـ) آنان را به خاطر این ادعا مورد طعن و مسخره قرار داده و می گوید:

صوفیه ما رضواللصوف نسبتهم                  حتی ادعوا انهم من طاعة صوفوا

 

نسبت صوفی به «صف» به لحاظ اینکه از جهت حضور قلب و تقرب به درگاه الهی، نسبت به دیگران در وصف اول قرار دارند. اما قشیری این نظر را هم به دلیل موافق نبودنش با قواعد زبان عربی مردود می شمارد که نسبت به صفّ،صفی است، نه صوفی.

صوفی و تصوف مأخوذ از کلمه ی یونانی«سوفیا، سوفوس» و تئوسوفیا است که به معنی حکمت، حکیم و عرفان است.

این نظر را ابو ریحان بیرونی(فوت440هـ) مطرح گردیده و عده ای از محققان غرب و شرق نیز آن را تأیید کرده اند، مانند فون هامر از مستشرقان و استاد عبدالعزیز اسلامبولی و استاد محمد لطفی، از محققان اسلامی،اما اکثر محققان این نظر را نپذیرفته و منطقی ندانسته اند. از جمله نیکلسون و ماسینسون که نظرنولدرا درغلط بودن این فرض، تأیید کرده اند.

«نولد» که در مجله ی شرق شناسان آلمان اضافه بر دلایل دیگری که اقامه کرده، نشان می دهد که سین یونانی«سیگما»،همه جا در عربی «سین» ترجمه شده نه «صاد» و نیر در لغت آرامی کلمه ای نیست که واسطه ی انتقال «صوفیا» به «صوفی» محسوب شود.» و نیز پیدایش کلمه ی صوفی بنا بر تحقیق دقیق، پیش از نهضت است، در صورتی که اگر از کلمه ی یونانی گرفته می شد بایستی بعد از نهضت ترجمه پدید می آمد(نهضت ترجمه از زمان خلافت مأمون از نیمه ی دوم قرن دوم آغاز شد، در صورتی که عنوان صوفی د رنیمه ی اول قرن دوم وجود داشت، چنانکه بعد خواهد آمد.) و از قراین ضعیف این نظریه موارد زیر را هم می توان متذکر شد:

الف-«سوفیا» در استعمال یونانی، همچون ترجمه اش«حکمت»، بیشتر مربوط به طبیعیات و طب بود، نه الهیات.

ب-ادبای عرب، نسبت به لغتهای بیگانه ای که وارد زبان عربی می شد حساس بودند و همیشه این کلمات اجنبی را مشخص می کردند. بنا بر این اگر صوفی و تصوف، از زبان یو نانی وارد عربی می شد، حتمأ مورد توجه ادبا و علمای زبان عرب قرار می گرفت و در تألیفات متعددی مطرح می گردید.

به هر حال اگر تشابه را دلیل اقتباس بدانیم، چه ترجیهی دارد که این لغت را اصلأ عربی فرض نکنیم که بعدأ وارد زبان یونانی شده باشد، مخصوصأ که بنا به روایاتی این لغت استعمال دیرینه ای در زبان ومحیط عربستان داشته است بعدأ متذکر خواهیم شد.

6.بعضی گفته اند که لغت صوفی از صوفانه می آید که گیاه نازک کوتاهی است و چون صوفیه به گیاه صحرا قناعت می کرده اند، به این مناسبت«صوفی» نامیده شدند.

اما این دیدگاه نیز صحیح نیست. زیرا نسبت به«صوفانه» «صوفی» است نه صوفی.

7.از صوفة القفا، یعنی موهایی که در قسمت مؤخر پشت سر می روید، به مناسبت اینکه صوفی هم همانند این موها نرم و آرام است، این هم توجیهی است دور از ذوق و منطق و قواعد عربی، چه، منسوب به صوفان، صوفانی می شود نه صوفی.

8.اشتقاق صوفی از صوفه که لقب مردی بود و گویا نخستین کسی است که به کلی خود را وقف خدمت به خدا کرده است و مجاور کعبه و بعدها متولی قسمتی از مناسک آن شده است. اسم واقعی این شخص«غوث بن مرّ» بوده و زهادی که به خاطر خدا دست از دنیا می کشیدند، به خاطر شباهت به«صوفه» صوفن نامیده می شدند.

غوث که لقب صوفه پیدا کرد، این لقب پس از وی در فرزندان او هم ادامه یافت و حتی به متولیان قسمتی از امور کعبه و قائمان به مناسک آن هم صوفه یا صوفه اطلاق می شد و بعدأ به زهاد و ناسکان دیگر هم اطلاق شد.

پیر جمال اردستانی هم که یکی از بزرگان مؤلفین صوفیه است، این احتمال را که صوفی مأخوذاز «بنی صوفه » باشد را نقل می کنند.

استاد همایی درباره ی این نظر می گوید:

« این اشتقاق هم ظاهرأ راه به جایی نمی برد، زیرا بنی صوفه مردمی خدمتگذار و اغلب اهل زهد و عبادت بوده اند و جماعت صوفیه را با آن مردم مناسبتی هست. ولیکن به طور قطع و یقین و به ضرس قاطع هم نمی توان این معنی را پذیرفت و گفت که علت واقعی تسمیه، همین است.»

9.اشتقاق صوفی از «صوف» به معنی پشم که مورد قبول و تأیید اکثر صوفیه و محققان است و نسبت به نظرات و احتمالات دیگر معقول تر می باشد و با شواهد و قراین متعدد تاریخی مطابقت دارد.

از جمله قراین صحت این نظر موارد زیر است:

الف-تأیید و قبول بزرگان تصوف وعرفان اسلامی

ابو نصر سراج طوسی(فوت378هـ) این نظر را پذیرفته و می گوید:

«دلیل آنکه اهل تصوف را همانند علما و زهاد و محدثان، به علمی یا حالی نسبت نمی دهند، این است که صوفیان بر خلاف دیگران تنها به یک علم یا حال یا مقام اختصاص ندارند، بلکه جامع تمامی علوم و فضایلند و در حالات و مقامات مختلفی در سیر و تکاملند و لذا آنها را تنها به ظاهرشان که پشمینه پوشی است نسبت می دهند.

عنوان ساده و عامیانه ی صوفی نشانگر تمامی فضایل و کمالات آنان است. چنانکه یاران حضرت عیسی را به عنوان«حواری» می خوانند و آنان را که جماعتی سفید پوش بودند، نه به فضایل، بلکه به ظاهر لباسشان نسبت می دادند.»

سهروردی(فوت632) هم این نظر را مطابق قواعد اشتقاق می داند چه، عرب«تصوف» را در مورد پوشیدن پشم به کار می برد. چنانکه«تقمص» را در پشیدن پیراهن ب کار می برد. وی در توجیه نسبت آنان به پشم(صوف) همان نکته ی مذمور در بیان سراج طوسی را مطرح کرده است و نیز می افزاید که:

« شهرت آنان به لباس پشم، خود پو ششی است بر احوال و مقامات معنوی آنان، به این معنی که با مطرح کردن ظاهر، از مطرح شدن کمالات باطنی آنان جلو گیری شده است زیرا مقام ارجمندشان بالاتر از آن است که زبانزد خاص و عام گردد و نیز نشانگر دست افشاندن آنان بر امور و اسباب دنیوی است، تا آنکه به این طریقت می گرایند، از همان آغاز آماده ی تحمل سختی ها باشند. همچنین نسبت به پشم، بر خلاف توجیهات دیگر، به فروتنی و گریز از غرور و ادعا، مناسب تر است.»

و ابو بکر محمد کلابادی، در اثر معروفش«التعرف» می گوید:

«بنا به قولی، آنان را به خاطر آن که پشم می پوشیدند صوفی می گفتند» و با نقل اقوال وتوجیهات دیگر می گوید:«و به دلیل وضع ظاهر و لباسشان، صوفیه نامیده می شدند، چه آنان لباس را برای راحتی و زییبایی نمی خواستند، بلکه هدفشان ستر عورت بود و لذا به پوششها یی از موی خشن و پشم درشت، اکتفا کردند» و سپس می افزاید که:« اگر مأخذ صوفی را صوف (پشم) بدانیم، لفظ درست و تعبیر از لحاظ قواعد زبان عربی صحیح خواهد بود.»

ب-تأیید محققان شرق و غرب

از قبیل ابن خلدون و یافعی و ادوارد براون و نولد که طی مقاله ای که در سال 1895 منتشر کرد به طور یقین بیان می کند که اشتقاق صوفی، از صوف است. معصومعلی شاه و زرین کوب با نسبت آن به بسیاری از مؤلفان صوفیه و دیگران. و دکتر قاسم غنی که نزدیکترین قول را به عقل و منطق و موازین لغت آن می داند که صوفی را کلمه ای عربی بدانیم که مشتق از صوف است.

استاد همایی نیز این نظر را مشهور ترین و درست ترین اقوال دانسته و دهخدا که آن را بهترین فرض می داند و عمر فروخ که آن را مطمئن ترین نظریه برای مورخان فلسفه در شرق و غرب دانسته است و دکتر زکی مبارک که این نظر را صحیص ترین فرضیه دانسته است و هم چنین هانری کوربن.

 

ج_سابقه ی پشمینه پوشی در اسلام و حتی پیش از اسلام

اگر زمان پیدایش تصوف اسلامی را قرن دوم هجری بدانیم، بی تردید پشم پوشی وحتی عنوان صوفی پیش از پیدایش تصوف اسلامی وجود داشته است.

یافعی می گوید: لباس پشم پوشش انبیاء بوده و رسول اکرم(ص) خود سوار خر شده و لباس پشم می پوشید.از رسول اکرم(ص) روایت است، روزی که خداوند با حضرت موسی(ع) سخن می گفت، موسی(ع) لباس پشم پوشیده و نقل است که خضرت عیسی هم لباس پشم می پوشید و نیز روایاتی از حضرت محمد صلوات الله علیه وآله نقل شده در استحباب و محاسن لباس پشم پوشیدن. و نیز تن پوش اهل صفه از پشم بوده است.حسن بصری می گوید: هفتاد تن از اصحاب بدر را دیدم که جز جامه ی پشمین لباسی نداشتند.

پشمینه پوشی از آداب و رسوم راهبان مسیحی بوده و لباس آنان پیش از ظهور اسلام، مورد توجه و احیانا تقلید عربها قرار می گرفته است. لذا در اوایل ظهور تصوف عده ای پوشیدن لباس پشم را بدعت وتقلید از راهبان مسیحی می دانستند. در رابطه با سابقه ی استعمال کلمه ی صوفی، از حسن بصری(فوت112هـ) نقل شده که در طواف، یک صوفی را دیده، و خواسته چیزی به وی بدهد که او نگرفته و گفته است مبلغ ناچیزی به همراه دارم و برایم کافی است.

برخی از مؤلفان نقل کرده اند که مکه زمانی پیش از اسلام، خالی بود وکسی به طواف کعبه نمی آمد مگر مردی صوفی که از شهری دور بدانجا می آمد و طواف می کرد و باز می گشت.

 

د-تناسب با مقبولیت های مذهبی

چنانکه گذشت، پوشیدن لباس پشم به دلیل خشونت و نا مرغوب بودنش در میان مسیحیان و مسلمانان زاهد رواج داشته، روایت های متعددی هست که بر اساس آنها لباس انبیاء سلف و پیامبر اسلام(ص) و یاران وپیروان وی از پشم بوده است و نیز پوشیدن پشم را توصیه کرده اند.

 

هـ- تطابق با قواعد اشتقاق عربی

چنانکه گذشت، بیشتر توجیهات در مورد اشتقاق صوفی با قواعد زبان عرب مطابقت نداشت اما فرض اشتقاق آن از «صوف» بر خلاف قاعده نیست. لیکن باید توجه داشت که از این توجیه، انتقاداتی هم شده است از قبیل:

1- آنکه قشیری مطرح کرده که:« ولکن این قوم به صوف پوشیدن، اختصاص ندارند.»

2-آنکه مرحوم جلال الدین همایی مطرح کرده که یاء نسبت در زبان عربی، در مورد انتساب به شکل و هیأتی در جامعه دیده نشده است، مثلا پنبه پوشان را قطنی، یا اطلس پوشان را اطلسی نگفته اند و علی القاعده کلمه ی صوفی باید در مورد پشم فروشان یا لباس پشمین فروشان به کار رود...

اما در مورد اشکال اول می توان گفت که عدم اختصاص پشم پوشیدن به این قوم، منافاتی با انتساب اینان ندارد. چه در انتساب یا جماعتی به چیزی اختصاص و انحصارشان در استفاده ازآن لازم نیست، بلکه آنچه مهم است اعتنا و توجه خاص این قوم است نسبت به آن چیز.

و اما در مورد اشکال دوم استاد همایی خودشان پاسخی دارند مبنی بر اینکه شاید اینگونه استعمال در اصل، کار فارسیان بوده و بعدا به زبان عربی وارد شده است.

و نیز می توان گفت که در مورد نسبت صوفی به صوف، تنها پوشیدن لباس خاص مطرح نیست، بلکه آنچه مهم است پوشیدن آن لباس به عنوان شعار و دستور مکتب خاص است، که اگر چنین موردی در اجناس دیگر لباس هم پیش می  آمد شاید چنین ترکیبی به کار می رفت.

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط درویش علی| |

عرفان - فصل پنجم :

فروع استحسانی واستنباطی در تصوف وعرفان

از درباز صوفیّه به صورت فرقه وگروه مشخص وممتازی در آمده شعارها وعلائم مخصوص شناخته می شدند. این مسائل اختصاصی از طرفی به وحدت ویگانگی وظهور انان بهصورت یک جماعت مستقل کمک کرد، امّا از جهات دیگر باعث دردسر وناراحتی ایشان گردید.چیزهایی از قبیل:خرقه وخانقاه وخلوت و سماع، آنان رابه سادگی به عنوان « سنت» در اسلام معروف نبود.

صوفیّه برای توجیه اعمال خود وپاسخ به اعتراضات مخالفان موضع« استحسان»و«استنباط» راپیش کشیدند.به این معنا که صوفیّه در اثر کمال وتصفیه باطن به حدی می رسند که می توانند به حقایقی دست یابند که دیگران از درک آنها محر.مند .واین نه اجتهاد شخصی است، بلکه نتیجه ی یک علم الهی ولدنّی است که برباطن ایشان عطا

شده است.سرّاج طوسی در مورد مستنبطات می گوید:

«مستنبطات، عبارت است از استباط اهل فهم متحقق، از ظاهر وباطن کتاب خدای عزّ وجلّ ونیز از ظاهر وباطن اعمال واقوال رسول الله (ص) وعمل خویش به انها ظاهراوباطنا وچون آنچه آموختند، به کار بستند، پروردگار جهان، علم و آنچه را هم نیاموخته اند،به ایشان عنایت خواهد کرد.وآن«علم اشارت»است  وعلمی است که چون بندگان بر گزیده اش برگیرد،به وسیله ی آن ازمعانی ولطایف نهان واسرار وغایب مکنون وحکمت های شگفت، که در معانی قرآن، واخبار رسول خدا آمده است،آگاه شوند.»

و چنانچه گذشت عزالدین محمد کاشی این استحسان را به اجتهاد صوفیه نسبت می دهد، اما آن را بدعت مذموم نمی داند، و می گوید: مراد از بدعت مذموم آن است که مزاحم سنتی بود اما هر بدعت که مزاحم سنتی نبود و متضمن مصلحتی باشد، مذموم نبود بلکه محمود باشد.البته عرفا برای هر یک از اعمال اختصاصی خود، مدارک ومستنداتی از سنت نبوی(ص) نیز مطرح می کنند. در این باره می توان نمونه های زیادی در آثار صوفیه ملاحظه کرد. از جمله مراجعه کنید به«مناقب الصوفیه» تألیف قطب الدین مروزی(فوت 547هـ) و نیز روایت جالبی درباره ی سماع، از نبی اکرم(ص) در عوارف المعارف سهروردی باب 25 آمده است، که از نظر مضمون جالب و جای تأمل است!

و اینک به نمونه هایی از این مستحسنات و اختصاصات صوفیه اشاره می کنیم:

 

خانقاه:

خانقاه ورباط و تکایا محلی هستند برای اجتماع صوفیه جهت انجام مراسم واعمال اختصاصی  خویش.

خانقاه برای خود آداب وروسومی دارد که جهت اطلاع به کتب مفصله مراجعه شود.

 

خرقه:

خرقه یا مرقعه عبار ت است ازلباس پشمی که در اثر فرسودن وپاره شدن وصله هایی بر آن زده باشند. صوفیه خرقه را از بزرگ ترین شعارهای تصوف دانسته اند. خرقه بر دو نوع است:

خرقه ارادت وخرقه تبرّک

واین خرقه نیزبه تفصیل در کتب صوفیه موردبحث قرار گرفته است، چه از لحاظ منشاء اسلامی وچه از جهت آداب و رسوم مربوط به آن.

در مواردی از قبیل حالت وجد به دستور شیخ این خرقه پاره می شد.خرقه جامه کردن یا پاره کردن در متون عرفانی به تفصیل مطرح شده است.

 

پیر یا مرشد:

صوفیه بزرگترین نسب سالک را دو چیز می دانند: یکی خرقه و دیگری پیر.

پیر کسی است که سر پرستی سالک را به عهده می گیرد و او را در مراحل سیرو سلوک همراهی کرده و راهنمایی می کند. چنانکه در بحث ولایت از رساله ی قیصری خواهد آمد.مرید باید خود را در مقابل شیخ همانند مرده در مقابل مرده شوربی اراده وبی اختیار سازد

سماع:

در میان صوفیه، سماع به طریق آواز خواندن یک نفر و شنیدن دیگران یا سرود خواندن به اجتماع با دف ونی و نظایر آنها یا بدون ساز وهمچنین با رقص و تواجدیا بدون رقص ووجد بالاخره به انواع واقسام مختلف، متداول بوده وغالبا وجد با سماع توأم می شده است.

خلوت وچلّه نشینی:

خلوت وچله نشینی از جمله مستحسنات صوفیه است واینان برای آن فواید وآثار بسیاری ذکر می کنند وآن رابر اساس آیات وروایاتی مطرح می کنند.ازقبیل حدیثی که رسول ا(ص) فرمود:

من اخلص لله اربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه الی لسانه

 

نیز این که حق تعالی به موسی قول سخن گفتن داد وبرای آن میعادی راتعیین نمود وفرمود:

سی شبانه روز روزه دارد. وسپس ده روز دیگر بر آن اضافه فرمود تا چهل روز تمام شدوحضرت موسی در آن مدت طعام نخورد وعبادت خدای را به جای آوردتا مستعّد مکالمت الهی گردید.البته خلوت در نزد صوفیان مقیّد به چله نشینی نمی شود،بلکه انقطاع از خلق واشتغال به حق امری مطلوب است ودوام آن به دوام عمر پیوسته است.

ذکر:

دیگر از مستحسنات صوفیه ذکر است که بر دو نوع می باشد:خفی و جلّی.

صوفی در طی خلوت گوشه ای می گیرد با آداب خاص می نشیند و بی توقف چندان نام خدا را بر زبان می آوردکه لب وزبانش از جنبش فرو می ماند وفقط دل اوست که متذکر خدا می شود!

ذکر،آداب و رسوم وترتیبات ویژه ای دارد که در کتب  عرفانی مذکور است.

7.سعه یا علم سعت:

عرفا پس از مدتی ریاضت وسیر وسلوک،در شرایطی بهره مندی از لذایذ مادی رامجاز می دانند وازآن به «سعه» تعبیر می کنند.عزّ الدین محمود کاشانی می گوید:

«هر گاه اخلاق نفس مبدّل شدو دیو مسلمان گشت وبهجای متابعت هوی در او مطاوعت  خدا  پدید

آمد، بعضی از حظوظ او حقوق گرددواو را از مضیق ضرورت به فضای سعت راه دهد،متصوفه این مقام

را مقام سعت خوانند ودر این مقام نکاح ومشارب ومآ کل جایز شود واین مقام را علم سعت خوانند.»

 

8.سیاحت وسیر وسفر:


     عرفا به دلایلی،سیاحت وسفر را مستحسن می دانستند. از جمله به دلیل دستور قرآن کریم به سیر و سفر وملاحظه آیات خدا به خاطر مصالح ومنافع دیگر.

از لوازم سفر عصا ورکوه (کشکول) ومیان بند بود که همراه داشتن آنها و وسایل ولوازم دیگر را سنّت می دانستند.

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط درویش علی| |